پارت صد و سیزده :

عطا لبی کج کرد. در را پشت سرش بست. کاپشنش را درآورد و آن را با سلیقه روی دسته‌ی مبل انداخت. روی مبل روبروی عباد نشست. چند ثانیه به او زل زد و بعد متفکرانه سری تکان داد.
- انتخابم تصادفی بود، اما انتخاب خوبی بوده. اونجایی که همیشه من می‌نشستم و الان تو نشستی، نور از پنجره‌ی پشت سرت می‌زنه، نمی‌ذاره صورتت کامل دیده شه. ولی جزئیات صورت منی که روبروتم کامل دیده میشه. این یعنی موضع قدرت! و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    بله،برو دنبالش که چیزای خوبی دستگیرت میشه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۹ ماه پیش
  • فخری

    1

    ممنون از رمان خوبت فاطمه بانوی خوش قلم خسته نباشی عزیزم قلمت مانا ❤❤🌹🌹

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قربون نگاهتون❤️❤️

    ۹ ماه پیش
  • زهغz

    0

    ممنون نویسنده جونم 🙏

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزی❤️

    ۹ ماه پیش
  • راز

    0

    عطا پرنده از قفس پرید ببینم میتونی بگیریش

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۹ ماه پیش
  • bi bi

    2

    مامان عطا نقش خیلی کمرنگی داره تو رمان حس میکنم زنده نیست و عطا داره بهشون دروغ میگه مرسی نویسنده گل 😊

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    افروز تا همینجا نقشش رو پررنگ بازی کرده. واسه‌ی عطا به سختی مادری کرده.💋💋

    ۹ ماه پیش
  • مریم

    1

    خیلی ممنونم وخسته نباشید ، خیلی عالی بود

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قربونتون❤️

    ۹ ماه پیش
  • م.ر

    2

    برو عطا جون سحر حرف ها برای گفتن داره😅😅

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    حرف‌ها نه ها، حرف هااااااا😁

    ۹ ماه پیش
کپی شد!