پارت دوم :

انگار حیوان به خوبی فهمیده بود که اشتباه کرده و حالا باید از معرکه فرار کند؛ چرا که سیاوش بارها به او گوشزد کرده بود کاری با رهگذران بیچاره نداشته باشد و حیوان بازیگوش هر بار از سر غرور و شاید هم شیطنت این کار را تکرار میکرد!
صدای مرد چوپان و پس از آن سکوت سگ، اندکی از وحشت دختر کم کرد و بالاخره جرات برخاستن به او داد. نگاه خشمگین سیاوش که تا آن لحظه در پی سلطان و مواخذه اش بودند، با دیدن تکان هایی از گوشه چشم، به سمت دختر چرخید و گفت:
_شانس آوردی که این حیوان اهلیه. تنها اینجا چه میکنی؟
قدم های آماده فرار دخترک از حرکت ایستادند و با سری پایین افتاده جواب داد:
_آ... آمده بودم دنبال کمنگوش.
صدای نرم و پر ناز دخترک همچون برگ گلی لطیف کنج دل سیاوش را نوازش داد و قد و قامت ظریفش بیش از پیش توجهش را به خود جلب کرد. این دختر، تک و تنها در این کوه و کمر چه میکرد؟ مگر از نامردانی که از حیوانات وحشی بیابان هم بی رحم تر بودند خبر نداشت؟!
از آن فاصله چیز زیادی از جزئیات چهره او نمیدید به همین خاطر چند قدمی جلو تر رفت و در حالی که نگاه زیرکش سعی در شناسایی چهره دختر داشت گفت:
_از کدوم آبادی اومدی؟
سر دخترک برای لحظاتی کوتاه بالا آمد و چشم های خمارش برای لحظه ای کوتاه تر، مردمک های کهربایی و گیرای چوپان را هدف گرفت و با خجالت گفت:
__ خونه م... خونه م همینجاست. آبادی کوهپایه...از ... از دخترای روستا جا موندم.
سپس بار دیگر سر به زیر انداخت؛ اما ندانست که چه بر سر چوپان آورده؛ چرا که با همان نگاه بنایی عظیم و سرد از غرور در قلب مرد بیچاره فروریخته بود! معبد دلش، جایی که سال ها خالی و متروکه مانده بود، اکنون حضوری ناب را در خود احساس میکرد. به همین زودی. با همین یک نگاه.....!
دخترک با احساس سنگینی نگاه خیره چوپان، بار دیگر عزم رفتن کرد؛ اما سیاوش به سختی هرم آتشینی را که مستقیما از قلبش نشات میگرفت، مهار کرد و گفت:
_دختر کی هستی؟ اگه مال آبادی کوهپایه باشی نباید از واق واق یه سگ بترسی. اینجا همه مال دار(صاحب گله)هستن.
رنگ دخترک به وضوح پرید و نگاه ترسانش همچون نوشدارو به چشمان مرد چوپان گره خورد. دل سیاوش آب تر شد و همچون کودکی نو پا بار دیگر دخترک را تمنا کرد.
دختر که پیدا بود چیزی برای پنهان کردن دارد و نمیخواهد کسی از آن سر در بیاورد؛ تته پته ای کرد و در حالی که سر به زیر می کشید و ناجوانمردانه تریاق از سائل میربود گفت:
_من... من میخوام برم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    2

    نویسنده جان خسته نباشی تازه شروع کردم به نظرم رمان خوبی باشه حالا بخونیم ببینیم چی پیش میاد ممنون از زحمتی که میکشی قلمت مانا موفق باشی عزیزم ❤🌹

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهیت عزیزم💝

    ۱۲ ماه پیش
  • برکه

    2

    عاشق رمان هایم ک تم قدیمی دارن

    ۱ سال پیش
  • .

    1

    دیالوگ ها خیلی یا عامیانه شدن یا ادبی

    ۱ سال پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    ممنون که با نظراتتون در بهتر شدن رمان کمکم میکنید.

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    چیو پنهون میکنه؟

    ۱ سال پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    در ادامه مشخص میشه. ممنون که با دنیای من همراهی میکنید : )

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️