ماه و سایه به قلم آزاده دریکوندی
پارت سوم :
از لحن صدایش هم میتوانستم اخمهای در همش را تشخیص دهم.
رو به او شدم و پای چپم را زیر پای راستم کشیدم.
- من که میدونم کیا؛ بیخودی انکار نکن! دوست داری باهات بیام سفرهخونه و با دوستهات و دوست دختراشون قلیون بکشم! من از همچین آدمهایی خوشم نمیاد. خب تو خودت تنها برو در نظر من هیچ ایرادی نداره!
- واقعا در نظر تو هیچ ایرادی نداره که بدون تو توی هر جمعی باشم؟
با این سوالش اولین چیزی که به ذهنم رسید چهرهی آن دختران لوندی بود که جلوی دوست پسرشان با پسرهای دیگر لاس میزدند.
و همینطور برعکس... پسرهایی که بدتر از آن دخترها بودند.
گاهی فکر اینکه شاید کیا هم یکی باشد مثل آن آدمها حالم را بد میکرد.
غذای محبوبم از دهن افتاده بود و دیگر حتی کوچک ترین اشتهایی نسبت به آن نداشتم... از یادآوری همان آدمهای مزخرفی که بودن در میانشان را یک بار تجربه کرده بودم و همان یک بار را برای هفت پشتم کافی میدانستم.
- بهم میگن دوست دخترت واقعا عجیبه!
- بهشون میگفتی دوست دخترم نیست و فقط دخترعمومه!
بلند شدم و کارتن توی دستم را بر سر جای خودم کوباندم و به طرف ماشین حرکت کردم.
وقتی اینطور بحثمان میشد دیگر به کیا اطمینان نداشتم که او را برای ازدواج و تمام عمرم میخواستم یا نه!
حرصم میداد؛ اما احساس میکردم توانایی بهم زدن این رابطه را نداشتم چون کیا برایم جذاب بود و از طرفی هم تمام اهل خانه از رابطهی ما اطلاع داشتند و انگار با همهیشان رودروایسی داشتم!
تکیه به ماشین دست به سینه ایستادم و او داشت با قدمهایی آرام به سمتم میآمد.
همیشه بر سر چنین موضوعاتی بحثمان میشد؛ اما من کیا را دوست داشتم... شاید نه آنقدری که تن به تمام خواستههایش بدهم؛ اما دوستش داشتم.
توی ماشین و در راه برگشت هیچکدام حرفی نزدیم.
دست خودم نبود که کمی اخمو شده بودم و هر زمان اگر میدانستم در رابطه با موضوعی حق با من است ابدا عذرخواهی نمیکردم!
تنها موضوعی که بابتش حاضر بودم به کیا توضیح بدهم مهدی بود! چون مهدی با تمام موضوعات میانمان فرق میکرد.
کیا عمیقا به او حسادت میکرد و من نمیخواستم این حس روی رابطه ما تاثیر بگذارد.
به خانه که رسیدیم کیا بی توجه به من و حتی کسانی که توی حیاط و روی تخت چوبی نشسته بودند پلهها را بالا رفت.
هر کسی از رفتارش میتوانست متوجه شود که اصلا شب خوبی را با هم نداشتهایم!
بابا و خان عمو به همراه مامان و زن عمو و همینطور عمه سیمین روی تخت چوبی نشسته بودند.
بیچاره زن عمو پریچهر کبریت به دست مانده بود تا شمع بیست و هشت سالگی پسرش را روشن کند که با بیتوجهی کیا به کلی ناامید شد.
رو به من پرسید:
- چیزی شده آیدا جون؟
مجبور شدم دروغی سر هم کنم و بگویم:
- نه چیز خاصی نیست. یکی از دوستهاش زنگ زد نمیدونم چی گفت که یکمی از دستش عصبانی شد!
به طرف بابا رضا رفتم و دست بر شانهاش، پیشانی پهنش را بوسیدم و بوسهای از او روی گونهام دریافت کردم.
بعد از او هم دو طرف صورت عمو جابر را بوسیدم و روی تخت کنار مامان نشستم.
- چه جمعی هم دارید اینجا!
زن عمو از سماور کنارش برایم چای ریخت و همزمان گفت:
- والله منتظر شما بودیم؛ اما کیا رو که انگار با یه من عسل هم نمیشه خورد!
لیوان چای را از دستش گرفتم و تشکر کردم
عمو دستی به ریشهای خاکستریاش کشید و گفت:
- بچهها خودشون دوتایی جشن گرفتن... من که گفتم دیگه به ما نیازی نیست! کیا تا وقتی آیدا رو داره همنشینی ما رو نمیخواد.
جملهی آخرش را پر از لذت و رضایت گفت؛ اما من سرخی گونههایم را احساس کردم.
زن عمو هم لبخندی زد و جعبهی چوبی نباتها را به سمتم گرفت و من یک شاخه برداشتم.
بعد از چای خوش عطر زن عمو، به خواست او به سراغ کیا رفتم تا بلکه پسر بد قلق قلبم را توی جمع خانواده بکشانم.
کیا توی اتاقش داشت تیشرتش را روی سرش میکشید که من سر رسیدم.
مقابل آینه ایستاده بود و من تکیهام را به چارچوب در دادم
دست به سینه منتظر ماندم او تیشرتش را کاملا بپوشد و بعد به طرفش قدم برداشتم. دستی روی بازویش کشیدم و سعی کردم از در دوستی وارد شوم.
- پایین همه منتظرتن! بیا با همدیگه بریم شمعت رو فوت کن دلم میخواد ازت عکس بگیرم کاش یه کلاه بوقی هم داشتی!
چیزی نگفت.
- لوس نشو دیگه! واقعا دوست ندارم بقیه متوجه بحثمون بشن. بیا بریم پایین دورهمی که تموم شد به قهرت ادامه بده!
خیلی دلخور نگاه چپی به من انداخت.
گوشهی لبم را از این رک گویی گزیدم؛ اما حرفی که نباید میزدم را زده بودم.
واقعا گاهی به کیا حق میدادم که رفتارم اصلا شبیه آن چیزی نبود که او میخواست. دلش میخواست من تاب و تحمل قهرش را نداشته باشن و نازکشی کنم.
بازویش را محکم توی آغوشم گرفتم. تا روی شانهاش میرسیدم و روی نوک پنجههایم ایستادم تا گونهاش را برای دلجویی ببوسم.
کف دستش را روی گودی کمرم گذاشت و گفت:
- خیلی خب الان میام!
لبخندی زدم و سعی کردم خودم را از او جدا کنم تا یک سر به خانهیمان بزنم.
- پس منم برم کادوی تولدت رو بیارم!
دستم را به سمت خودش کشید و مانع رفتنم شد.
- یکی از دوستای بابام ویلا باغ داره، زنگ میزنم ازش کلید میگیرم آخر هفته رو با دوستام بریم خوش بگذرونیم! باهام بیا آیدا! باشه؟
نمیدانم چرا تا کمی به او روی خوش نشان میدادم اوضاع را به سمت خوش گذرانیهای مورد علاقهاش میکشاند؛ اما لبخندی زدم و قبول کردم!
قبول کردم چون میخواستم کمی به خواستههایش احترام بگذارم و دل به دلش بدهم!
همانطور که دوست داشت...
دستم را گرفت و هر دو به طرف بقیه رفتیم.
کیا شمع اعدادش را فوت کرد و من از او عکس گرفتم.
زن عمو با اشتیاق کیک را تقسیم میکرد و همه انرژی خاصی داشتند؛ اما من مدام به آخر هفته فکر میکردم که خلاف میلم به کیا قول همراهی داده بودم.
هر کسی به خانهی خودش برگشت و من چشمم به کارتن کادوپیچ شدهی روی تختم افتاد!
کادوی کیا را هنوز به او نداده بودم...
***
عادت داشتم هشت صبح توی بالکن مشترکی که با دیگران داشتیم کاپوچینو و کروسان بخورم.
یک ماگ صورتی و لب طلایی را از کاپوچینو پر کرده بودم و روی نردهی آهنی و نسبتا باریک بالکن نشسته بودم.
موهایم را بالای سرم گوجه کرده بودم و تیشرتی سفید و سورمهای به تن داشتم که راههای افقی داشت.
بخاری که از ماگم بلند میشد از صحنههای مورد علاقهام بود. ماگ را زیر بینیام گرفتم و عطرش را نفسش کشیدم.
صدای گنجشکهای توی خیابان و آفتاب نرمی که روی دیوار حیاط بود صبح قشنگ آن روز را کامل میکرد.
لبخندی روی لبهایم نشسته بود و کمی کاپوچینویم را مزه کردم.
در خانهی خان عمو باز شد و کیا لباس پوشیده و آماده بیرون آمد. با دیدنش لبخندم پررنگ تر شد.
- صبح بخیر!
با شنیدن صدایم سر بلند کرد و او هم لبخندی به لب نشاند.
- صبح بخیر آیدای من!
به طرفم خم شد و گونهام را بوسید و جای بوسهاش را نوازشی کرد. میخواست به سرعت از کنارم رد شود که من پر عجله بلند شدم و گفتم:
- وایسا! دیشب نشد کادوی تولدت رو بهت بدم میرم برات...
پر عجله خودش را به پلهها سپرد و فورا گفت:
- بذارش واسه بعدا! الان عجله دارم... قراره ماشین عروس بیاد واسه گل کاری!
سر جا وا رفتم و او سریع از خانه خارج شد.
اشتیاق هیچ چیزی را نداشت...
امکان نداشت کسی برای من کادو بخرد و برای باز کردنش لحظهای وقت تلف کنم!
آهی کشیدم و باز هم لبهی نردهی آهنی نشستم.
داشتم کم کم به این نتیجه میرسیدم کیا برای علایق من هیچ اشتیاقی نشان نمیدهد؛ در حالی که من باید برای علایق او شور و ذوق داشته باشم که در غیر این صورت به او بر میخورد و ناراحت میشد!
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Maryam
0تا اینجا که خوب بوده امیدوارم بهترم بشه دلم یکم هیجان می خواد 🫣 عکس شخصیت آیدا چه خوشگله وای ننم😍🤤این کیای بی شرف لیافت آیدای جیگرم رو نداره😮 💨امیدوارم بره به درک مردک بی ریخت ایشش😒😂 اما آیه حرف خوبی زد 😊 و یه چیز دیگه به این دورهمی آخر هفته حس خوبی ندارم میدونم یه اتفاقی میوفته🫣🤔
۵ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۵ ماه پیشروژین
0به نظرم چونکه آیدا هرچی کیا خواسته خم به ابروش نیورده کیا پرو شده و فکر میکنه هر کاری بخواد میتونه انجام بده
۵ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
گربه رو باید دم حجله میکشت🫠
۵ ماه پیشیوحنا
1من توی اپلیکیشن دنیای رمانم ولی نمی ذاره لایک کنم نظر بقیه رو
۵ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
شما الان از سایت کامنت گذاشتید. باید از خود اپلیکیشن وارد رمان بشید و لایک کنید، صرف اینکه اپلیکیشن رو دارید بازم نمیتونید توی سایت لایک کنید
۵ ماه پیشزهرا 🩷
1حس میکنم مهدی عاشق آیداست و آیدا عاشق کیا ولی کیا فقط داره تظاهر می کنه که آیدا رو دوست داره تا ازش سو استفاده کنه و کیا عاشق یکی دیگست
۵ ماه پیشریحانه
3واقعا چرا همیشه ادمای خوب گیر عوضی ترین ادما میوفتن
۶ ماه پیشElina
1کیا خیلی آدم خودخواهی هست😑
۶ ماه پیشElina
0از این ویژگی آیدا خوشم اومد لازم نیست که چون طرف دوست داری بخاطرش تن به همه خواسته هاش بدی
۶ ماه پیشنسیم
0ایدا ۲۵سالشه🤔🤔🤔🤔 خب همسن منه که البت من همین ۱۵هم رفتم ۲۶ ولی همون میشه دیگه پس من چرا تا حالا یه دوست پسرم نداشتم🤣🤣🤣🤣
۶ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۶ ماه پیشMaryam
10یعنی چی که کیارش واسه هر بحثی قهر میکنه و توقع داره آیدا به همه خواسته هاش احترام بذاره در حالی که خودش اصلا به علایق آیدا احترام نمیذاره خدا کنه یه پسر کراش دیگه بیاد
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۶ ماه پیشآیدا شاهکرمی
7چقدر بدم میاد از اینایی که خودخواهن و خودبینن و دوست دارن طرف مقابل تابع خواسته هاش باشه و اصلا به طرفش احترام نزاره و درکش نکنه 🫤✌🏻
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
امیدوارم این عقاید یه روزی تموم بشن...
۷ ماه پیششیما
7آیدا تروخدا خودتو از دست این کیا نجات بده پسره واقعا رومخههه
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
🥴
۸ ماه پیشنسترن
4پسره ی بی احساس.فک کنم اصن ازش خوشم نمیاد🥴
۹ ماه پیشSogi
7واااا مرتیکه ننر خوبیم بهش نیومده🗿خبرت یه نگاهی حداقل به کادوت مینداختی بعد تشریف نحستو میبردی🦖🦖
۹ ماه پیشنیلوفر س
1فکر میکنم کیا اهل رفیق بازی و خوش گذرونی بیش از حده👌🏻👌🏻 و آیدا نسبتا بالغ تر رفتار میکنه
۱۰ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
کیا فقط هیکل گنده کرده
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

حنانه
0سلام سلام خیلی میخواستم که رمانت رو بخونم ولی وقت نمیشد برام ولی الان شروع کردم که بخونم🥰 تا اینجا خیلی خوب بود💚