پارت صد و ششم :

اردبیل- تیر 1368
تابستان بود و یک روز بیکار نبودند. از برداشت گندم که فارغ شدند، نوبت به انگور و سیب رسید. فقط میوه‌هایشان نبود. باید انگورهای زیادی رسیده را می‌جوشاندند و شیره‌اش را آماده می‌کردند. خود شکور شیره‌ها را به فخرآباد می‌‍برد تا آتامعلی در مغازه‌اش بفروشد.
بخشی از انگورها را هم خشک می‌کردند و به صورت کشمش می‌فروختند. آلبالوها و زردآلوها را هم همینطور. باید هم برای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    3

    خدا از نگین هم نگذره با این زبون تندش

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍👍😕

    ۱۰ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    چقد بد که صراف و حمایتشو از دست داده اگه بود فک نمیکنم انقد عذاب میکشید

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اگه بود شاید می‌تونست زندگی افروز رو از این رو به اون رو کنه.

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    چقدر خبیث و عوضی. به خدا آدم اینجوری میبینم حالم بده میشه، خدا نسلشون رو برداره (مثل پیرزنان غر زدم😂) ممنون فاطمه جان 🌟💜🌟💜

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    شما هر جور دوست داری غر بزن. منم میگم آمین.😅

    ۱۰ ماه پیش
  • پری

    3

    ممنون فاطمه جان عالی بود فقط لطفا نگین و مریم را هم مثل شکور به سزای اعمال بدشون برسون تا این جیگر سوخته ما آروم بگیره

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشی. 🌺

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    غم دل افروز چقدر سنگینه

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    خسته نباشی نویسنده توانا 🙏😘

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی عزیزم.

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔💔

    ۱۰ ماه پیش
  • سایه

    3

    این نگینم چه عقده ایی، حالم از دخترای آویزون بهم میخوره

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بدجنسه.🤬

    ۱۰ ماه پیش
  • راز

    1

    چقد این بد جنسا دختره رو زجر دادن

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢

    ۱۰ ماه پیش
  • مریم،،،

    2

    خیلی قشنگ ممنونم وخسته نباشید، افروز بیچاره رنگ خوش ندید خیلی زود صراف رو هم از دست داد حالا هم معلوم نیست زنده ی یا مرده

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نگاهتون قشنگه عزیز جان.💋

    ۱۰ ماه پیش
  • فخری

    4

    جانم به فاطمه بانوی عزیز قلمت عالیه مرسی از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت مانا🌹❤🌹❤

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قربون نگاهتون.💋

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قربون نگاهتون.💋

    ۱۰ ماه پیش
  • م.ر

    3

    چه انگیزه هایی داشته صراف

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اره بچه‌م😢😢

    ۱۰ ماه پیش
  • اریادخت

    4

    صراف چقدر خوبه بمیرم برا دل افروز چی کشیده

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلکیا.💔😢

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!