سنسار (سَنسار) به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و چهل و هفتم :
هم حرف هایش را قبول داشتم هم با کاری که کرده بود، دلم با او صاف نمی شد. فقط با چشم هایی سرخ و لبالب اشک، لب هایم را روی هم فشردم و خیره نگاهش کردم. بی هیچ حرفی...
نگاهم روی مرصاد نشست.
مشتاقانه نگاهش کردم، کسی که تا این حد شبیه به پدرام، رو به رویم نشسته بود.
سکوت سنگین جمع را این بار مهتاب شکست.
- ما نمی خواستیم دروغ بگیم، فقط خوبی حالتو می خواستیم.
پوزخندی زدم و سرم را به طرفÛ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آمنه آبدار | نویسنده رمان
منتظر پارت های آینده باشید😉
۶ سال پیشارام
0چشم منتظریم ولی از هیجانش کم نکن هق😂😐
۶ سال پیشAramesh
2یه حسی بهم میگه عموی پدرام یعنی بابای مرصاد توی قتل انوشا و پدرام دست داشته این نتیجه گیری رو از واکنش مرصاد میکنم. البته چجوری نمد:/
۶ سال پیشم
2این رمان مارو بیشتر دق داد تا پریزادو
۶ سال پیشدلسا
3به نظر من کسی که مرده مرصاد بخاطر شباهتشون پدرام خودش رو جای مرصاد زده شاید هم اینطور نباشه فقط یه احتمال
۶ سال پیشسنا
6از نظر من، پریزاد خیلی قدر نشناسه و چون خودم بعضی و قتهاکتاب روانشناسی میخونم؛ شهاب بهترین راه ممکن رو انتخاب کرد.
۶ سال پیشدختر الماس
5همینههههه اهووووم بلخره یک قدم رفتی جلو پر پری همینجوری ادامه بده ت موفق میشی
۶ سال پیشFatemeh
12چرا وقتی پری گفت ممکنه یکیشون پدرام باشه، واکنش مرصاد عجیب و غریب شد؟:/ مطمئنم مرصاد ی چیزایی میدونه و هنوزم حس میکنم ک پدرام زندست...! :)
۶ سال پیشگیسو
9اصلا این پری قصمون خیلی باهوش شده ایول تیبا:)
۶ سال پیشدهه هشتادی
12یس یس یس پریزاد وارد میشود همه رو میخواد ترور کنه پری فوق العاده است واینکه خیلی کم بود
۶ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ارام
9امنه جون تورو خدا از هیجانش کم نکو خو😑😑