پارت هشتاد و نهم :

درست وقتی می‌خواستم از درب اصلی بیمارستان عبور کنم، چشم‌هایم به چیزی افتاد که ناخودآگاه تمام وجودم را یخ کرد.سربازی که برای نگهبانی ام گذاشته بودند، کنار درب ایستاده بود و نگاهش مانند چاقویی تیز، مرا می‌تراشید.
چشمانش با دیدنم لحظه‌ای گشاد شد و فریادی کوتاه کشید، اما بدنم قبل از اینکه حتی فرصت فکر کردن پیدا کنم، به حرکت درآمد. قلبم طوری می‌تپید که حس می‌کردم در گلویم گیر کرده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • A-a

    0

    ممنون دستت درد نکنه امیدوارم لب تابت بزودی درست بشه🙏🌹

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه مهدیان | نویسنده رمان

    عزیزمی💋💋💋

    ۱۰ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!