پارت نود و هشتم :


نگاه فرانک سفت و سخت شد. با مشت ضربه‌ای نه چندان آرام به کتف بهمن زد که ضرب سشتش را نشان می‌داد. دست دخترک سنگین بود!
- طرح رفاقتو عمه‌ت ریخته با این و اون! بعدشم من بیخودی به کسی شک ندارم، رفیقته که مشکوکه.
با صدایی که به یک باره ولومش افت کرد ادامه داد:
- معلوم نیست سر و سرش با حاج بابا چیه. نه دوستیش معلومه نه دشمنیش.
بهمن سکوت کرد. حتی به ضربه‌ای که به کتفش خورده بود ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • وفا

    1

    خیلی خوبه که فرانک خودش مستقلع و داره از استقلالش دفاع میکنه :) اینجا هم فرق پسر و دختر از خونه مجردی که حاج باباشون واسه علی گرفته معلوم میشه، اما هیچوقت عباد این لطف رو اگه علی هم دختر بود نمی کرد چون این تبعیضی هستش که بین دختر و پسر حتی در جامعه هم به صورت کاملا واضح شاهدش هستیم!

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    آدمایی مثل عباد به خیالش جلوی به گناه افتادن دختره رو می‌گیرن ولی هیچ حد و مرزی واسه پسره قائل نیستن.

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا z

    0

    ای ول به دختر زبرو زرنگمون خودش از پس خودش بر میاد ممنون فاطمه بانوی خوشقلم

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قربونتون.🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • پری

    0

    ممنون فاطمه جان عالی بود. کاش زودتر به پارتهای عطا بامادرش برسیم

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشی. میرسیم خیلی زود.🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • م.ر

    1

    آفرین به دخترمون رو پای خودش ایستاده😍

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • راز

    1

    ای جانم دختر مستقلم فرانک عشقم عشق خودش مستقله این ناز بانو البته اگه بفهمه گفتم ناز بانو بامشت میزنه منو

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅😅❤️❤️❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • فخری

    0

    فاطمه جان ممنون خسته نباشی عزیزم قلمت حرف نداره عالیه موفق باشی جانم🌹❤😍

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی جان دل.

    ۱۰ ماه پیش
  • آمنه

    0

    خوشحالم که آدم مستقلی هست و خانه ای وه توی اون فساد هست حتی دختر خانواده هم بهتر که جدا بشه خانواده عباد در فساد حریف ندارند البته مردهاشون پارت عالی

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    فرانک واسه رهایی ازگناه این آدما خیلی زحمت بکشه.

    ۱۰ ماه پیش
  • اریادخت

    3

    نازی فرانکم :) چقدر این دختر قوی و مستقله درکش میکنم فرق بین دختر و پسر بودن تو خانواده رو امیدوارم زودتر به بهمن برسه عطا انتقام اذیتاشو بگیره حالا که دست به انتقام شده 🥲😂

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!