عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت دوم :
فصل دوم : ارسلان خان نامداری
ترانه دست و رو نشسته به طرف اتاق خواب افسون رفت و بی هوا وارد شد و دخترش را دید که با موبایل حرف می زند و می خندد.از اینکه مبادا افسون با جنس مذکری ارتباط برقرار کرده باشد و او خبر نداشته باشد، گفت: علیک السلام! افسون با سر اشاره کرد که الان تمامش می کند و بعد از چند ثانیه خداحافظی کرد.ترانه اخم کرد: این چه ریختیه ؟مگه امروز مهمونی دعوت نداریم؟
افسون با بی میلی گفت: می شه من نیام؟
ترانه گفت: نخیر! این همه رفتیم لباس و خرت و پرت خریدیم برای امروز! حالا می خوای نیای؟
دختر با موهای ژولیده اش دوباره در تخت دراز کشید و گفت: من حوصله ندارم! اون لباسه رو می ذارم برای مهمونی هاله!
ترانه با ناراحتی گفت: پاشو! خودتو لوس نکن! ساعت 11 ست...تا بجنبیم 5 و 6 ه! پاشو باید بریم آرایشگاه!
افسون گفت: ول کن مامان! آرایشگاه برای چی؟ ترانه نفس عمیقی کشید: نکنه با این ابروها و ده من سیبیل می خوای بیای مهمونی؟ منم باید برم اپیلاسیون! پاشو! افسون از کش و قوسی به بدنش داد و حوله اش را از کمدش برداشت.می دانست که اصلا" حوصله آنجور مهمانیهای توخالی را ندارد.به خصوص که شهناز می خواست پسرش را به رخ بکشد و بالای مجلس بشیند و به دختردارها فخر بفروشد و به قول خودش چند نفری را برایش کاندید کند و بین آنها قرعه بیاندازد.وای که چقدر احمقانه به نظر می رسید! یعنی پسر شهناز آنقدر بچه ننه و دهن بین بود که کنار ایستاده بود و منتظر بود تا مادرش برایش انتخاب کند و قرعه کشی کند؟ درست مثل روزهای مدرسه که دبیر فلسفه برای درس پرسیدن با دفتر نمره اش فال می گرفت و بین دانش آموزان قرعه کشی می کرد و قبل از آنکه نام کسی را برای درس جواب دادن بخواند،نفسها در سینه حبس می شد و گوشها تیز.تازه بعضی وقتها فامیلیهای شبیه به هم دردسر ساز بود و وقتی دبیر بداخلاق فلسفه مثلا" از فلاح درس می پرسید بلافاصله به نام فامیل مشابهش حمله می کرد!درست مثل شباهت دو نام فامیل راد و رادمنش...
با فکر کردن به این موضوع خنده اش گرفت و شامپوی خوشبو را روی موهای بلند و مشکیش ریخت.قطرات گرم آب حمام حالش را جا آورد و کمی از کسلی اش را از بین برد. موهایش را خشک کرد و لباس پوشید و بیرون آمد.ترانه در حال غرغر در آشپزخانه بود: عین خیالشم نیست! همه چی رو پرت کرده تو ظرفشویی!انگار اینجا کاروانسراست!می یاد می خوره می پاشه و می ره!
افسون به آشپزخانه سرک کشید و گفت: چی شده مامان؟ ترانه ته پیتزاها را توی سطل آشعال ریخت:این بابات! انگار نه انگار اینجا خونشه! انگار هتله! مام کلفتش...می یاد می ریزه و کثیف می کنه و می ذاره می ره!
افسون با شنیدن اسم پدرش ،با خود گفت:چند روزه بابا رو ندیدم؟ دو هفته؟ده روز؟ آن وقت ذهنش به شبی کشیده شد که پدر با شریکش در اتاق کارش تا نیمه های شب،نوشیدند ، خندیدند و حرف زدند.آن شب علی بر خلاف شبهای دیگر حوالی هشت به خانه آمد.قبلش هیچ هماهنگی ای با اهل خانه نکرده بود که مهمان دارد.شریکش آقای مجابی مردی جا افتاده و خوشتیپ بود که موهای جوگندمی داشت .آن شب همه چیز در خانه به هم ریخته بود. زیبا خانم چند کیلو سبزی گرفته بود اما دستگاه سبزی خردکنی اش در خانه خراب شده بود و مجبور شده بود،برای خرد کردن سبزیها به خانه رادمنش بیاید که سبزیها را پاک کند و آنها را همانجا خرد کند و در فریزر جا به جا کند.هر چند که بعدا خودش هم باید آنها را می پخت! ترانه و افسون با لباسهای راحتی مشغول بودند.ترانه مجله مدی را که برایش از آلمان آورده بودند،ورق می زد و افسون با اشتیاق به موبایل و لپ تاپش چسبیده بود و ایمیلهایش را چک می کرد و از خواندن یا دیدن ایمیلی می خندید و عکسها را به مادرش نشان می داد.زیبا خانم سفره بزرگی را وسط آشپزخانه پهن کرده بود و مشغول خرد کردن سبزی قورمه بود.ترانه بعد از چند دقیقه از جا بلند شد و به آشپزخانه رفت و گفت: زیبا ؟ سبزی خرد می کنی این هودو روشن کن!بوش خفه مون کرد! الان خونه بوی قورمه سبزی می گیره! ماه دیگه دستگاهتو درست کنی ها! من اعصاب سبزی خرد کردن ندارم! و دوباره به جای خودش برگشت و مثل گربه ای لوند روی کاناپه لم داد.زیبا خانم زیر لب غرغر کرد و دوباره چاقو را وسط سبزیها حرکت داد.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهشاد لسانی | نویسنده رمان
ممنونم
۱ ماه پیشراحیل
0رمان اززبان راویه داستان !!!!
۳ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
زبان داستان دیگه چیه؟ 😆😆😆منظورت دانای کله؟ اما خب این دانای کل هم نیست! یه تکنیک دیگه ست.
۳ ماه پیشمهدیس صمد نژاد
0اون بهتره یا این؟
۴ ماه پیشسحر
1عالیه من عاشقشم منتطر پارت جدیدشم
۴ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم
۴ ماه پیشسمیرا
0بسیار عالی و جذاب بود
۵ ماه پیشSajede_17
0میخونمش مرسی اطلاع دادی🌹😊
۵ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
عزیزی
۵ ماه پیشویدا
0خوب بودددددددد
۶ ماه پیشMahdis
0تازه شروع کردم
۶ ماه پیشمحدثه
1گخیلی خوب تا اینجا
۸ ماه پیشفاطمه
0کجا می تونم پیداش کنم؟
۸ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
عزیزم توی سرچ صفحه اول بنویس: زیرگذر سرمستی برات میاره. یا بزن روی دایره ی رمانهای در حال تایپ صفحه اصلی تو لیست محبوبترینها یا تازه به روز شده ها هست!
۸ ماه پیشفاطمه
0وقت داشتم میخونم
۸ ماه پیشZehi
0با احترام و سپاس به اثر و زحمت نویسنده عزیز
۸ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم
۸ ماه پیشزهرا
0ممنون عالی
۸ ماه پیشفاطی
1ممنونم..دوتا پارت یکی از آینده..یکی زمان قبل هر دو روان..پارت اول پراز خاطرات و تجربه ها..پارت بعدی خانواده ای در جریان زندگی..بریم ببینیم نویسنده مارو کجا میبره
۱۰ ماه پیشاکرم بانو
0زیبا خانوم خدمتکارشونه؟
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
Mobina
0رمان خیلی خوبی هستش♥️