پارت صد و هشتم :

***
صدای باز شدن درِ آهنی، بعد از سال‌ها سکوت سنگین زندان، در گوش آوین مثل انفجاری بود. نفسش را آهسته بیرون داد و قدم برداشت. پاهایش لرزیدند، اما نگاهش محکم و استوار بود. دیگر دختر جوانِ گمشده‌ای که سال‌ها پیش وارد این مسیر شده بود، نبود؛ حالا چشمانش پر از زخم و تجربه بودند. نور بیرون چشم‌هایش را زد. جمعیت زیادی پشت حصارها جمع شده بودند: خبرنگاران، مردم، و کسانی که سال‌ها داستان او و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Narges.g

    0

    اول خواستم تو دو پارت قبلی اعتراض کنم که چرا اینطوری داره تموم میشه ولی الان دریافتم که واقعا رمان متفاوت و جذابی بوده و چون آخرش پی نوشت های توضیحاتی گذاشتید،بیشتربه جذاب بودنش دامن میزنه، خسته نباشید عزیزدل 🤍

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا

    0

    خیلی جذاااب و زیبا و واقعی نوشتید عااالی بود خسته نباشید😘😍

    ۱۱ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    1

    خیلی خیلی خیلی عالی بود مثل بقیه رمانهاتون خفن حقیقی و هیجان انگیز..ممنونم از توضیحات آخرتون دمتون گرم موفق باشید👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻

    ۱۱ ماه پیش
  • شهد

    1

    داستان خیلی جالبی بود من خیلی دوستش داشتم متفاوت و جذاب و هیجان انگیز بود ممنون از نویسنده عزیز

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    1

    مرسی بانو عالی درخشیدی عزیزم خسته نباشید

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!