اقیانوس سیاه به قلم ملیکا کاظمی
پارت صد و هشتم :
***
صدای باز شدن درِ آهنی، بعد از سالها سکوت سنگین زندان، در گوش آوین مثل انفجاری بود. نفسش را آهسته بیرون داد و قدم برداشت. پاهایش لرزیدند، اما نگاهش محکم و استوار بود. دیگر دختر جوانِ گمشدهای که سالها پیش وارد این مسیر شده بود، نبود؛ حالا چشمانش پر از زخم و تجربه بودند. نور بیرون چشمهایش را زد. جمعیت زیادی پشت حصارها جمع شده بودند: خبرنگاران، مردم، و کسانی که سالها داستان او و
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
رویا
0خیلی جذاااب و زیبا و واقعی نوشتید عااالی بود خسته نباشید😘😍
۱۱ ماه پیشسهیل۲۹
1خیلی خیلی خیلی عالی بود مثل بقیه رمانهاتون خفن حقیقی و هیجان انگیز..ممنونم از توضیحات آخرتون دمتون گرم موفق باشید👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻
۱۱ ماه پیششهد
1داستان خیلی جالبی بود من خیلی دوستش داشتم متفاوت و جذاب و هیجان انگیز بود ممنون از نویسنده عزیز
۱۱ ماه پیشراز
1مرسی بانو عالی درخشیدی عزیزم خسته نباشید
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Narges.g
0اول خواستم تو دو پارت قبلی اعتراض کنم که چرا اینطوری داره تموم میشه ولی الان دریافتم که واقعا رمان متفاوت و جذابی بوده و چون آخرش پی نوشت های توضیحاتی گذاشتید،بیشتربه جذاب بودنش دامن میزنه، خسته نباشید عزیزدل 🤍