پارت شصت و هفتم :

ساعت کند می گذشت و قلب من در سینه یخ بسته بود. از زیر زمین مخفی بیرون آمده بودیم و ماری و پدرش برای شام غذا می پختند. اما میل و اشتهایم برای غذا خوردن عملا کور شده بود. لبه ی پنجره نشسته بودم و در انتظار ایزاکین به دور دست ها خیره بودم. نور شمع ها با باد ضعیفی که از درزهای پنجره داخل می آمد می لرزید و بوی سوختن چوب شومینه توی مشامم پیچیده بود. نفسم را با کلافگی از سینه بیرون دادم و زیر لب گفتم:<

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    3

    پارت تکراری بود عزیزم 😘

    ۱ سال پیش
  • زینب

    2

    سلام . خسته نباشید. آقا بعد یک هفته تکراری گذاشته شده اگر امکانش هست نویسنده عزیز ویرایش بفرمایند

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    1

    فکر کنم اشتباه تایپی بوده🤔

    ۱ سال پیش
  • سوگند

    4

    این پارت که تکراری بود

    ۱ سال پیش
  • ساجده.

    3

    امشب رمان رو بلندتر بگذارید به خاطر تکرار بودن پارت

    ۱ سال پیش
  • ساجده

    3

    سلام باتشکر از رمان خوبتان ولی پارت امشب که تکرار قبلی بود چرا بعضی مواقع تکرار میگذارید؟

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    2

    💛🤍🧡🤎💚🩵💙💜❤️🩶

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️