توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت پنجاه و نهم :
دستش را بالا برد و چندین بار پیاپی، محکم روی فرمان کوبید. حرصش خالی نمیشد. حالش از تمام آنها به هم میخورد. حالش از خودش به هم میخورد که سالها، بیآن که بداند، زنجیری شده بود به پای مادرش و باعث تحمیل آن زندگی اجباری!
سمیرا بطری آب را به سمت ماکان گرفت و با گریه نالید:
_ نکن ماکانم. اینقدر خودتو عذاب نده. یکم آب بخور مامان.
ماکان بطری را گرفت و تمام محتویات آن را بیوقفه
لطفا صبر کنید...
