پارت چهل و نهم :

محمد انگار در عالم دیگری بود که حتی تکانی به سرش هم نداد. دست روی بوق گذاشته بود و با سرعت سرسام آوری می‌راند. توکا ترسیده بود اما به روی خودش نمی‌آورد. تلاش می‌کرد تا نگرانی او را برای مادرش درک کند و در آن شرایط، غوز بالای غوزی برایش نشود. صدای پرتشویش و خواهش محمد، رشته‌ی افکارش را پاره کرد.
_ میشه ازتون خواهش کنم همراه من بیاین؟ تا من برسم و بتونم ببرمش بیمارستان هر اتفاقی بخواد ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!