توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت سی و سوم :
کلافه کتاب را سرجایش برگرداند و سمت پنجره چرخید. چشمش به میثم، پسر آقا مسلم افتاد که برعکس پدرش اصلا ترسناک نبود و اتفاقا مثل برهای مظلوم و مطیع و سر به زیر بود و توکا از بچهگی عادت داشت به این که برای خرابکاریهایش از او استفادهی ابزاری کند!
میثم برگهای خشک درختان را جمع کرده و با فرغون به انتهای باغ میبرد که توکا پنجره را باز کرد، سرش را از لای آن بیرون برد و پیس پیس کنان ت
لطفا صبر کنید...
