دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت نود و نهم :
از نگاه خیره شاهین ارتعاشی نامحسوس میان جان فروغ ایجاد شد. سلامی آهسته گفت. شاهین لبخند زد و لب زد:
ــ سلام فروغ.
فروغ نشست و دوباره خیره شد به صفحه مقابلش، شاهین تلفنش را درآورد. جاوید پرسید:
ــ الان میآرن؟
فروغ بیاراده سربلند کرد. نگاه شاهین قفل شد میان چشمانی که زیادی درشت و سیاه بود و عضلات صورتش منقبض شد و سرد و کوتاه جواب داد:
ــ آره.
پوران اخم داشت و غرغر می
لطفا صبر کنید...