دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت نود و هشتم :
آزاده لیوان آب را برداشت و لب زد:
ــ شما که نه فشار داری، نه چربی از چی میترسی؟
پوران قاشق را کنار بشقاب گذاشت و تنش را عقب کشید. نگاهی به آزاده انداخت:
ــ باید مراعات کنم یا نه؟
بلند شد و از آشپزخانه بیرون رفت. لاله رو به فروغ کرد:
ــ فروغ خوردی غذای بهنوش رو ببر.
مدتی بعد فروغ، سینی غذا را روی میز وسط اتاق گذاشت و چراغ را روشن کرد. بهنوش کنج تخت نشسته و زانوها را میا
لطفا صبر کنید...