خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت سی و ششم :
چشمانش گرد شد. توپید:
_ آرامبخش مصرف میکنی و مهم نیست؟! دکترت کیه؟
_ چه فرقی میکنه؟
بالاخره رهایم کرد. همانطور که بازویم را ماساژ میدادم، از او فاصله گرفتم و بر جای قبلم نشستم. وقتی نگاهش کردم، مأیوس به نظر میرسید. طوری که دلم به حالش سوخت. من باعث نومیدیاش بودم. متأسف زمزمه کرد:
_ آدم به بیخیالی تو نوبره!
سکوت کردم. هنوز هم مردد بودم که حرفی از سابقهی بیماریام بگوی

لطفا صبر کنید...

م
0چقدر بی فکره،چه دروغایی میگه،اگه با دمنوش می خوابیدی پس آرامبخش رو مرض داشتی می خوردی؟😠😮😔🙏