پارت دوازده :

کهربا، با لبخندی کمرنگ که همچون پرتو نوری در دل شب می‌درخشید، لحظه‌ای آرامش یافت. خداروشکر کرد که برسام بار سنگینی بر دوش ندارد و این امید را در دل داشت که روزی او را به راه راست هدایت کند و سقف زندگی مشترکشان را بسازد. در خیال خود، آینده‌ای روشن و آبرومندانه را تصور کرد؛ زندگی‌ای سرشار از عشق و ازدواجی که در آن دو قلب، در کنار هم می‌تپیدند و با هم به سوی خوشبختی می‌رفتند.
اما ناگه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    0

    کهربا جااان عزیزممم یاواش یاواش حالا حالا ها مونده🤣🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • زینب

    4

    من حتی آدمی رو توخیابون ببینم فکر ازدواج ب سرم میزنه 😂😂 البته این مال سال ها پیش بود ۵ سال هستش ک عاشق شدم تو *** مارکت و ازدواج هم کردم با همون شخص 😀😂

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂😂😂 اکثرا این شخصیت رو دارن درسته... امیدوارم خوشبخت باشین

    ۶ ماه پیش
  • Nill

    0

    قلم زیبایی دارید رمان خوبی هست اما از اول رمان یهو فکر شخصیت اصلی بره سمت ازدواج و عاشق بشه یکم زیاده روی و دور از تصور بود و تو ذوق زد.درکل عالیه مانا باشید

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    خیلی ممنون عزیزم... نه اشتباه نکنید، همیشه اینجور نیست، آدمهایی که عمیق دل می‌بندن حالا چه بخواد دو روزه باشه چه دو ساله، تو افکار این افراد همیشه آینده‌نگری قوی تره... و همونطور که گفتم شخصیت ها در دنیای واقعی وجود داشتن پس عملا دور از ذهن نبوده

    ۶ ماه پیش
  • Nijla

    2

    واییی دخترمون تا کجاها که نرفت تو خیالاتش😅

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    باید جلوش رو گرفت

    ۱۱ ماه پیش
  • لیلی

    3

    باباش ...چون دخترا بابایین چه باباها زمینی باشن یا آسمونی🥹🥹

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂

    ۱۱ ماه پیش
  • اسرا

    3

    یرسام توسرجات باش همه اطلاعات بدست میرسه یه بارکیان میآیدیه بارباباش خانواده اش هم روستاهستن🙏

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    متوجه منظورت نشدم

    ۱۱ ماه پیش
  • اسرا

    1

    بخاطرسوال کردن درموردکیان میگم اون اونجاست هرکی که آمدباکهرباحرف میزنه اونهم میشنوه دیگه سوال نکنه🙏😁

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    آها ارههه 😂😁

    ۱۱ ماه پیش
  • جانان

    1

    احساس میکنم برسام کیان رو میشناسه زهرا جون کاملا رد میکنی یا بمونیم توی رمان بخونیم؟

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    نگا از من توقع اسپویل نداشته باش،بخون ببین چی میشه

    ۱۱ ماه پیش
  • Parisa

    1

    لطفاخواهش میکنم پارتاروانقدکم وکوتاه نزارید

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    بیشتر از این در توانم نیست زیبا

    ۱۱ ماه پیش
  • ترنم

    1

    واای فک میکردم الان پدرش میفهمه برسام اونجاست به جای کهربا ترسیدم

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    نه نگران نباش 😁

    ۱۱ ماه پیش
  • لیلا

    0

    سپاس از شما و رمان جذابتون

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    قربونت برم

    ۱۱ ماه پیش
  • ..

    2

    خیلی زیبا بود کاش تا آخر رمان همین منوال رو پیش بگیرید😊🌹

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    پیش میگیریم

    ۱۱ ماه پیش
  • نفس

    0

    مرسی عزیزم خسته نباشی بابت پارت ها ممنون من فکر کردم کهربا تو روستا تنهاست واز شهر اومده شهری هست

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    آره دیگه چند بارم گفتم که

    ۱۱ ماه پیش
  • هیفاء

    5

    ممنون فقط میشه یکم پارتارو طولانی کنید

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    بیشتر از این نمیتونم زیبا

    ۱۱ ماه پیش
  • ثریا

    0

    ممنون عزیزم عالی بود 😉🧡

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • ثریا

    0

    فقط یه حس کوچولوعه که میگه یه بلایی سر باباش میاد👀

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    نه جنایی نکن موضوع رو فقط به عاشقانه‌ها فکر کن

    ۱۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!