دکتر اقیانوس به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت دوازده :
کهربا، با لبخندی کمرنگ که همچون پرتو نوری در دل شب میدرخشید، لحظهای آرامش یافت. خداروشکر کرد که برسام بار سنگینی بر دوش ندارد و این امید را در دل داشت که روزی او را به راه راست هدایت کند و سقف زندگی مشترکشان را بسازد. در خیال خود، آیندهای روشن و آبرومندانه را تصور کرد؛ زندگیای سرشار از عشق و ازدواجی که در آن دو قلب، در کنار هم میتپیدند و با هم به سوی خوشبختی میرفتند.
اما ناگه
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
زینب
4من حتی آدمی رو توخیابون ببینم فکر ازدواج ب سرم میزنه 😂😂 البته این مال سال ها پیش بود ۵ سال هستش ک عاشق شدم تو *** مارکت و ازدواج هم کردم با همون شخص 😀😂
۶ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
😂😂😂 اکثرا این شخصیت رو دارن درسته... امیدوارم خوشبخت باشین
۶ ماه پیشNill
0قلم زیبایی دارید رمان خوبی هست اما از اول رمان یهو فکر شخصیت اصلی بره سمت ازدواج و عاشق بشه یکم زیاده روی و دور از تصور بود و تو ذوق زد.درکل عالیه مانا باشید
۶ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
خیلی ممنون عزیزم... نه اشتباه نکنید، همیشه اینجور نیست، آدمهایی که عمیق دل میبندن حالا چه بخواد دو روزه باشه چه دو ساله، تو افکار این افراد همیشه آیندهنگری قوی تره... و همونطور که گفتم شخصیت ها در دنیای واقعی وجود داشتن پس عملا دور از ذهن نبوده
۶ ماه پیشNijla
2واییی دخترمون تا کجاها که نرفت تو خیالاتش😅
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
باید جلوش رو گرفت
۱۱ ماه پیشلیلی
3باباش ...چون دخترا بابایین چه باباها زمینی باشن یا آسمونی🥹🥹
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
😂
۱۱ ماه پیشاسرا
3یرسام توسرجات باش همه اطلاعات بدست میرسه یه بارکیان میآیدیه بارباباش خانواده اش هم روستاهستن🙏
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
متوجه منظورت نشدم
۱۱ ماه پیشاسرا
1بخاطرسوال کردن درموردکیان میگم اون اونجاست هرکی که آمدباکهرباحرف میزنه اونهم میشنوه دیگه سوال نکنه🙏😁
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
آها ارههه 😂😁
۱۱ ماه پیشجانان
1احساس میکنم برسام کیان رو میشناسه زهرا جون کاملا رد میکنی یا بمونیم توی رمان بخونیم؟
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
نگا از من توقع اسپویل نداشته باش،بخون ببین چی میشه
۱۱ ماه پیشParisa
1لطفاخواهش میکنم پارتاروانقدکم وکوتاه نزارید
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
بیشتر از این در توانم نیست زیبا
۱۱ ماه پیشترنم
1واای فک میکردم الان پدرش میفهمه برسام اونجاست به جای کهربا ترسیدم
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
نه نگران نباش 😁
۱۱ ماه پیشلیلا
0سپاس از شما و رمان جذابتون
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
قربونت برم
۱۱ ماه پیش..
2خیلی زیبا بود کاش تا آخر رمان همین منوال رو پیش بگیرید😊🌹
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
پیش میگیریم
۱۱ ماه پیشنفس
0مرسی عزیزم خسته نباشی بابت پارت ها ممنون من فکر کردم کهربا تو روستا تنهاست واز شهر اومده شهری هست
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
آره دیگه چند بارم گفتم که
۱۱ ماه پیشهیفاء
5ممنون فقط میشه یکم پارتارو طولانی کنید
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
بیشتر از این نمیتونم زیبا
۱۱ ماه پیشثریا
0ممنون عزیزم عالی بود 😉🧡
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
❤️❤️
۱۱ ماه پیشثریا
0فقط یه حس کوچولوعه که میگه یه بلایی سر باباش میاد👀
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
نه جنایی نکن موضوع رو فقط به عاشقانهها فکر کن
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
هستی
0کهربا جااان عزیزممم یاواش یاواش حالا حالا ها مونده🤣🤣🤣