از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت هفتاد :
خودش را از روی تنهی او کنار کشید. عباد از فرصت استفاده کرده و به هر زحمتی بود خودش را کمی عقب کشید و نشست. دستش را روی سنگ نسبتا درشتی که روی زمین بود مشت کرده و تمام حواسش را به این پسر داده بود تا در یک لحظه غفلت، خودش را از دست او نجات بدهد. داشت حساب و کتاب میکرد که سنگ را با چه ضرب دستی بر سر او بکوبد که فرصت رساندن خودش را به ماشین داشته باشد. با صدایی خسته و جانی که درد میکرد از
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
قشنگ نگاه شماست بانو.❤️
۶ ماه پیشمریم گلی
0وااااااای بخدا دستو پاهام یخ کردن اون تیکه که گف منه حرومزاده رو تو کاشتی تو دلش اصن هنگ کردم
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢😢
۶ ماه پیشزهرا
1چ جالب شد ، کیف کردم ک عطا اونو زد حقش مرگشه ولی فعلا نباید این کار رو کنه تا بعد
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۱۱ ماه پیشهدی
1متاسفم برای همچین مردهایی به چه قیمتی آخه😭
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
چند دقیقه هوسبازیشون، یک عمر زندگی بقیه رو نابود میکنه.😢
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
چند دقیقه هوسبازیشون، یک عمر زندگی بقیه رو نابود میکنه.😢
۱۱ ماه پیشهدی
1توقعش رو داشتم ولی نمیدونم چرا اینهمه شوکه شدم😨😥
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢
۱۱ ماه پیشریحانه
0احتمالا شکور سر صراف هم شیره مالیده چون نابینا بوده افروز رو داده بهش ،از اونور هم از پدر عباد باغ رو بخاطر این بلا ک سر افروز آوردن برا خودش گرفته .لعنت به چنین مردهایی
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
شکور خیلی حسابگری کرد.🤬
۱۱ ماه پیشزهرا
1اخ ازدل عطاچقدربراش سخته خدالعنتش کنه
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢👍
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢👍
۱۱ ماه پیشآمنه
0حالا این عباد عیاش انگار فقط ۲نفر قربانی نشدن البته باید بگیم ۳نفر تا ببینیم صراف چی شده وبعد اونو چهارمی کنیم گرچه کمبود محبت که سردار به خانواده میکنه عضو ویا تأثیر همان قربانی هاست پارت عالی
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عالی نگرید عزیزم.👍بله یک تیر شلیک شده و قلب چند گنجشک رو هدف گرفته.
۱۱ ماه پیشپروانه
0نامرد هایی مثل عباد زیادن
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
متاسفانه.
۱۱ ماه پیشفاطیما
0وای چقدر از عباد بدم اومد من بیشتر دلم برای عطا میسوزه که باید همچین پدری داشته باشه😟
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢💔
۱۱ ماه پیشآریادخت
1احساس میکنم مریمم تو این قضیه دست داره برای اینکه افروز زن سردار نشه
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
همین که با لجبازیاش دختر مریضو نصفه شب کشوند تو تنورخونه یعنی مجرمه.
۱۱ ماه پیشآریادخت
1چقدر درد داشت اون قسمتش که عطا به خودش گفت حروم زاده بمیرم برای دل افروز
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢😢💔
۱۱ ماه پیشمریم
0میگفتم عطا پسر عباد حالا ببینم چیکار میکنه عباد سربه نیستش نکنه از این پیر خرفت همه چی برمیاد بیچاره افروز که تاوان هوس و وحشی گری عباد رو داد
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
از عباد هیچی بعید نیست.
۱۱ ماه پیشراز
0پس درست بود عطا بیچاره و افروز نگون بخت چه زجری تو بچگی کشیدن
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دقیقا. تو سن بچگی😢😢😢
۱۱ ماه پیشزهرا
2سگ پیر هار کثافت
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
💔💔💔
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0خیلی رمان قشنگیه خیلی