دگم به قلم آیناز تابش
پارت هفتاد و هشتم :
انگار با این جمله داشت داستانهای فولکوری که قرار بود از من بگوید را تبلیغ میکرد. همیشه همین بود. هراری از تنهایی میترسید. برای همین میخواست به من بقبولاند که عاقبتم مثل ونتورا میشود و نمیتوانم از این حقیقت فرار کنم. منتهی من دستش را خوانده بودم. به محض رو به راه شدن کارها، او را اینجا میگذاشتم و میرفتم. من متعلق به چنین اتاقی نبودم. من برای لویی شانزدهم کار میکردم. آن
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...