پارت هفتاد و هشتم :


انگار با این جمله داشت داستان‌های فولکوری که قرار بود از من بگوید را تبلیغ می‌کرد. همیشه همین بود. هراری از تنهایی می‌ترسید. برای همین می‌خواست به من بقبولاند که عاقبتم مثل ونتورا می‌شود و نمی‌توانم از این حقیقت فرار کنم. منتهی من دستش را خوانده بودم. به محض رو به راه شدن کارها، او را این‌جا می‌گذاشتم و می‌رفتم. من متعلق به چنین اتاقی نبودم. من برای لویی شانزدهم کار می‌کردم. آن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!