دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت نود و پنجم :
یاشار با صدای بلندی گفت:
ــ آتیش بگیره اون سالن که دخترای مردم و به اینجا میرسونه.
بهنوش تلخ لبخند زد و پرسید:
ــ چه فرقی داره یکی دیگه جای من بود؟ به هر حال اونم خواهر و دختر یکی بود، شما مردا موجودات خودخواهی هستین.
یاشار فقط تماشایش کرد. نیرویی مغناطیسی از سمت نگاه پربرق بهنوش درون نگاهش فرو میرفت، جاذبۀ حضورش و کلامِ آرامش باعث میشد سکوت کند.
بهنوش بلند شد و با
لطفا صبر کنید...