دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت نود و چهارم :
یاشار حرفی نزد و بهنوش ادامه داد:
ــ به هر حال زندگی من فرقی نداشت بین بد و بدتر. یه شب سر قمار من و میباخت.
همان طور که وسایلش را جمع میکرد، شیشهای کف دستش فرو رفت و خون کف دستش را سرخ کرد. نگاهش روی خونها مات ماند:
ــ به خاطر مامانم لطفا چیزی نگید. اون خیلی عذاب کشیده و طاقت نداره.
یاشار بهسمت میز کنار دیوار رفت. دستمالی را برداشت و بهسمت او گرفت. بهنوش نگاهش کرد. یاشا
لطفا صبر کنید...