دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت نود و سوم :
از نگاه یاشار آتش زبانه میکشید. بالاخره یاشار بلند شد و بهسمت در قدم برداشت. بهنوش بیاراده دوید و دستش را از پشت گرفت:
ــ یاشار؟
چشمان یاشار روی هم فرود آمد و یک نفس عمیق کشید و بهسمت او چرخید. دست بهنوش زیادی سرد بود. بهنوش دستش را همچنان گرفته بود و رها نمیکرد. ملتمس لب زد:
ــ میشه... چند دقیقه بمونی؟
یاشار زل زد میان نگاهی که پر از غم بود و ردی از ریمل روی صورتش خط ا
لطفا صبر کنید...