دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت نود و دوم :
برایش دست تکان داد و صدا زد:
ــ بیا ببین.
مرد ایستاده بود و دست به سینه و با لبخند، حرکات لاله را میپایید. بهنوش بلند شد و بیشتاب به سمت اتاق قدم برداشت و وقتی وارد اتاق شد، لاله لب زد:
ــ ببین خیلی خوبه.
بهنوش سرش را تکان داد.
رنگهای آرامبخش اتاق و پنجرههای بلند و گل و گیاهان طبیعی، طرحی از زیبایی و آرامش را به اتاق بخشیده بود. لاله بهسمت تخت رفت و کیفش را روی تخ
لطفا صبر کنید...