پارت ششم :


وقتی به خانه‌ی حاج حیدر رسیدند، احساس کرد که گویی به پناهگاهی امن و آرام قدم گذاشته‌اند. درختان بلند و خشکیده حیاط، به عنوان نگهبانان وفادار، با شاخه‌های خود بر فراز سرشان سایه‌افکنی می‌کردند. بوی زمین خیس و عطر باران، در هوا می‌چرخید و روحش ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!