پارت دوم :

در آغاز این روز اما هنوز سردردی مرا به دام نکشیده بود، پس شاید باید از این آرامش استفاده می‌کردم و لحظاتی را به خوبی می‌گذراندم. تنهایی‌ام را دوست داشتم؛ اما این تنهایی هر روز از زندگی در لحظه‌ای با سردرد از فریاد سکوتی که دلیلی برای شکستنش نداشتم، غافلگیرم می‌کرد. پس پیش از گرفتار شدن در لحظات ناخوشی، گردن کشیدم و از درگاه سالنی روشن به لطف پنجره‌های بزرگ و شفاف فضای بیرون را نگریستم. به دنبال راهی برای خوش گذراندن فرصت این آرامش بودم که ابرهای محو پخش آسمان آبی نرم‌نرمک یاری‌ام دادند. آسمان روشن، باران بهار فراری، خنکای دلچسب و تنها کمبود روز، میوه‌های خوشبو.
به بهار اعتمادی نبود، شنل را از جالباسی ایستاده و چوبی برداشتم، به تن کردم و بلندی تار موهایم را زیر کلاه بزرگش پنهان ساختم. چکمه که پوشیدم بیرون زدم و زوزه‌ی سگ سیاهی که گرگی نامش داده بودم در گوش‌هایم زنگ زد. نگاهم را به چشمان تیره و براق او دوختم که با مراقبت کنار خروجی عمارت متروک ایستاده و آزادانه رقص پا می‌رفت. رد گل روی سیاهی جسمش باعث شد نگاهی به زمین مقابل راه‌پله‌ی جلوی درگاه بیندازم که سقفش مثلثی بود، روی زمین گل بود برای کثیف کردن مشکی براق این چکمه‌هایم. رد کف چکمه‌های ساق بلندم را بر زمین گلی مقابل عمارت انداختم و در آن محوطه‌ی تخم مرغی که حصارش چوبی بود و کوتاه، به دوردست‌های حبس مه نگاه دوختم. از روی بلندی با وجود مه‌ای که در هوای خنک دنیای کوچکم پیچیده بود، درختان میوه را از آن سوی تل خاکی و نم گرفته دیدم، از دل سپیدی خفه‌کننده‌ای که دست روی گلو می‌فشرد درختانی متولد شده بودند با میوه‌هایی ناپیدا. بر بلندای زمین ایستاده بودم که از دوری مقصد کمرنگ اخم کردم و حین گره دادن به شنل سرمه‌ای تنم عمارت چوبی را دور زدم.
متروکه‌ای جنگلی با خزه‌هایی بر تن بر فراز دهکده‌ای مسکوت به زنی می‌آمد خاموش که تنها روز را می‌خزید برای رسیدن به شامگاه. از نمای چوبی و پنجره‌های مربعی‌اش حتی لکه دار زیبایی لبریز بود، متروکه تنها به چشم متروکه‌ای زیبا بود؛ خانه‌ام برای من! نگاهش که کردم، بوی چوب همراه نم باران شب قبل زیر بینی‌ام پیچید. برایم لذت‌بخش بود که اخم کنار زدم و طرح لبخندی به لبانم بخشیدم. پشت عمارت فضا کوچک تر بود، برای آدمی جا نداشت، اصطبل کوچکی بود که تیزپا در آن روز و شب می‌گذراند. اگر گرگی و این تیزپای محبوبم را دوست حساب کنم، شاید تنهای تنها هم نبودم. قهوه‌ای سوخته‌ی تن تیزپا از نگاهم تیره‌تر بود، یال مشکینش دلربا و نگاه براقش برایم دوست داشتنی. نوازشش کردم و صبح بخیر گفتم، با لبخند؛ بی‌شک او لایق‌ترین بود برای لبخندهای من.
در این صبح پس از شبی بارانی به انتظار برای شبانگاه خموش میوه چینی همراه تیزپا شاید به نفسم شوق زندگی بخشید. زین شکاری او را که انداختم تا قسمت جلویی عمارت هدایتش کردم سپس با نگاهی به در باز عمارت که در عالم خود این سو و آن سو می‌شد، خود را به خروجی محوطه رساندم و مراقبت از عمارت را که برای گرگی یادآور شدم، بیرون از عمارت روی تن تیزپا جا گرفتم. مقابل راهی که از اطراف خاکی روشن تر بود، نگاهی به مقصد غرق مه انداختم و با کشیدن دست نوازشی بر تن تیزپا، او را رو به مقصد وادار به دویدن کردم. خنکای هوا قابل حس تر شد، حتی رقص تار موهایم بر گردنم از زیر کلاه شنل را حس کردم، لذت‌بخش بود. می‌شد برای یک عمر زندگی از خنکای هوایی که به صورتم برخورد می‌کرد، نفس بگیرم. عطر خوشی برای سینه‌ی سنگینم داشت، بهار رایحه‌ای بود به نام زندگی.
تل خاکی را با هدایت تیزپا دور زدم، عطر خاک را به مشام کشیدم و یاد مادرم زنده شد. بچه که بودم همیشه در گوشم می‌گفت عزیزه! در زندگی هرچه بدست بیاوری روزی شاهد از دست دادنشان خواهی بود، مگر لحظاتی که با چینش تلخ و خوش کنار هم عمرت را رقم خواهند زد، لحظات عمرت را قدر بدان. از هوای بهاری نفس گرفتم، مادر درست می‌گفت. پاییز که می‌رسید شاید ثروتمندتر می‌شدم؛ اما اگر با سر رسیدن زمستان پیش از حس دوباره‌ی این هوا از بهار بعد میمردم چه؟ دوباره نفس گرفتم، مادر راست می‌گفت زندگی همین لحظات بود، فکرش را که کردم دلم در بهار برای بهار تنگ شد. غم عطر خاک را رفتن پشت رفتن عمق می‌داد برای رنج قلب، این عطر یادآور آرزوی بودن‌هایی بود که دیگر نبودند، عطری که نبود مادرم را یادآوری کرد و شد غم، کنج دلم که نشست، نفس بعدی شد آه. مادر راست می‌گفت، ای کاش قدر لحظاتی که کنارم بود را می‌دانستم که این روز حسرت گذشته دلم را چنگ نمی‌زد.
تل خاکی را گذراندم و خاطرات را پشت سر گذاشتم، رو به باغ که جهت گرفتم خاطرم از دوری عطر خاک و مرور خاطرات آسوده شد. هرچه خاک یادآور غم بود و رفتگان، باغ برایم خود زندگی بود و نشاط حتی اگر زندانی را زیر خفگی مه از آنچه که بود محکوم‌تر می‌ساخت.
تیزپا را رها نکردم، وادارش کردم دویدنش را به قدم‌هایی نرم مبدل سازد سپس اجازه‌ی همراهی دادم. به لطف تیزپا قد بلندی لازم نبود، سر بلند کرده بودم و نگاهم روی میوه‌ای وصل شاخه می‌چرخید، یکی که چشمم را می‌گرفت با دست دراز کردنی می‌چیدمش. شاخه‌های زردآلو و عطری که به مشامم رسید لبانم را به هوس لبخند انداخت. گرگی، تیزپا، باغ پر میوه و دهکده‌ای که خلوت دورش را برگزیده بودم برای خویش؛ اگر آدم‌ها مرا تنها گذاشتند، طبیعت دستم را رها نکرد.
زردآلو را که چیدم، قطره‌ی خنک آبی روی پیشانی‌ام نشست و تا تیغه‌ی بینی‌ام لغزید. لبخند به لب، چشم بستم و زردآلو را به بینی نزدیک ساختم. تازه بود و شیرینی‌اش را نخورده هم حس کردم؛ اما نخوردم و در جیب بزرگ شنل انداختم. گذر دقایق جیب شنل را از میوه پر کرد، برای امروز و فردای یک نفر تنها کافی بود. دست نوازشی به تن تیزپا کشیدم و حینی که او را میان راه خاکی بین درختان میوه وادار به چرخش می‌کردم، خواستم مرا به عمارت بازگرداند؛ اما چرخش تیزپا هماهنگ شد با فریادی که از اطراف به گوشم رسید و متوقفم کرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️