پارت شصت :

خانه‌ی امیرکیان...
امیرکیان شام را در کنار خاتون خورد و آخر شب به خانه‌اش برگشت. به محض ورودش با ماهواره‌ی روشن و افشین که کنترل به دست روی رختخواب دراز کشیده بود روبه‌رو شد.
ـ سلام، تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟
ـ علیک... اومدم قهر، اونم از نوع صددرصد. چه بخوای چه نخوای برنمی‌گردم، پس اصرار نکن.
امیرکیان بوکشان جلوتر رفت:
ـ نمی‌دونم بگم قهر بکن یا نکن، آخه وقتی تو قهر می

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    من نظرم اینه حالا که پریسان رو ب خوش شانسی خود با سهند نبرد . حداقل که بدون اشنایی و از روی اجبار با *** ازدواج کرده برای فرار از گذشته و حرف بقیه بهتره که راه بیاد و زیاد سر ب سرش نزاره بنظر من میشه یه مردو واقعا درستش کرد تا حدودی اگه لج نمیکرد اگ تندگویی نمیکرد .

    ۸ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خوش آمدی به سوگند پریسان مریم جانم. بله، انتخاب خودش بود، اگرچه مسیر سختی در پیش داره🙏🍀

    ۸ ماه پیش
  • مریم

    0

    ادامه حرفامم اضافه کنم.دیگه راهیه که خودش انتخاب کرده میتونه کوتاه بیاد ناز کنه براش عاشقش کنه شاد باشه اصن عشق کنه اما برعکس

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    وای کلی خندیدم مریم جون چقدر دقیق داستان رو دنبال کردن خوب مشخصه دیگه که چیرو جیره بندی میکردم مثل قدیم کوپن دستش میدادم 🤣🤣🤣😄😉😆😆

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    همیشه لبت بخنده جانم😅😅 بله، ایشون کامنتها رو هم دنبال میکنن. البته منم بعد از پاسخِ اون روز، تازه متوجه منظور شما شدم و کلی خندیدم🙈😅😅😂😂

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    والا من اگه جاش بودم جیره بندیش میکردم

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم فاطمه جان🌷🧡

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    1

    ببخشید چیو؟

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    منظورشون از جیره‌بندی این بوده که مقابل زیاده‌خواهی همسرش مقاومت کنه😉😉😅😅😅

    ۱۲ ماه پیش
  • ثریا

    1

    آها ممنون 🙆🏻 ♀️😂

    ۱۲ ماه پیش
  • هیوا

    1

    دلم میسوزه برای پریسانننننننن

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    🥲🥲🥲

    ۱۲ ماه پیش
  • فروغ

    1

    امیرکیان پسر با درک و شعوری هست خیلی خوبه ادم دوست اینجوری داشته باشه .این پارت هم قشنگ بود

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم. گوارای نگاهت فروغ خانم عزیز🌷💚

    ۱ سال پیش
  • ماکان

    1

    ممنون خوب بود امید وارم افشین از کارش پشیمان بشه

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    سپاس از حضورت ماکان عزیز🧡🌷

    ۱ سال پیش
  • ماکان

    0

    ممنون خوب بود امید وارم افشین از کارش پشیمان بشه

    ۱ سال پیش
  • ریحانه

    4

    از دست این افشین نمیدونم حرص بخورم بخندم بزنم توسرم یاخفش کنم🙈یجاهایی خیلی دوسش دارمو یوقتایی میگم بمیره راحت شییم😁شهصیت خاصی داره وخیلی عالی نوشتیش مریم جان جاری👌👌

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    شما به اعصابتون مسلط باشید جانم 😅🌷

    ۱ سال پیش
  • تارا

    3

    خانمای متاهل جای پریسان بودید چطور رفتار میکردید؟بنظرم پریسان حق داره که جوش بیاره ازدست افشین ..من درکش میکنم 😁شماچطور؟

    ۱ سال پیش
  • لیلا

    1

    اگر بسپریمش به خانومای این جمع خونش حلاله😁😁😁😁

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    2

    ما خودمون یکی داریم سر وکله میزنیم بسته😅😅جای پریسان بودن...

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    😅😅😅 اینم حرفیه!

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    چندتا از دوستان پاسخ دادن و من به عنوان خالق این شخصیتها سکوت میکنم😅

    ۱ سال پیش
  • لیلا

    1

    خیلی عالی بود خانم جاری مهربون ببخشید من این چنوقت مثل قبل نبودم🙈 خداقوت دیوونه ی این رمانم و تا وقت پیدا میکنم می نشینم پاش

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم🥰 انشالله این مدت گرفتار نبوده باشی و خوش بوده باشی💜🌷

    ۱ سال پیش
  • سمیرا

    5

    خیلی عالیه مریم خانم نمیدونم پشت ذهنتون چیه اما پله پله جلو میرین و ابنو خیلیدوست دارم.. تجربه به خودم نشون داده کهبیشتر اختلافا حتی اگه یه شبه هم بوجود بیان یه شبه ازبین نمیرن . بین این دوتا هم یا درست نمیشه یا اگه بشه خیلی طول میکشه ممنونم برای پارت هدیه

    ۱ سال پیش
  • لیلا

    1

    هرچی پشت ذهنشون هست مهم نیست منم عاشقشم😍😍😍

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله، هیچ اختلافی یک شبه علاج نمیشه جانم. پریسان هم قادر نیست یکباره کاسه کوزه رو بشکونه و کنار بکشه. همین صبرش رو بالا برده.🌷💜

    ۱ سال پیش
  • مونا

    2

    حالا اخلاقای اقشین به کنار بخشی که با امیر بودوخیلی دوست داشتم شعرشم باحال بود.دمت گرم مریم خانم خیلی خانومی که همش پارت اضافه میدی به ما💙💙💙💙💙

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خوش بنشینه به نگاهت🌷💜 بله، افشین از کودکی با امیرکیان آشنا بوده و علیرغم تفاوتها رابطه‌ی خوبی دارن.

    ۱ سال پیش
  • مونا

    3

    آخه توروحت مرد یه ذره جلو خواستت رو نگه دار چقدر تو بووووووووق😁😅

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بوق رو خوب نوشتی جانم😅😅😅 کلی خندیدم😂

    ۱ سال پیش
  • هستی

    5

    خدالعنتت کنه هومن که دست ازسرزندگی اینابرنمیداری

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    کاش به جای هومن از امیر حرف‌شنوی داشت. ممنونم💜🌷

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️