سوگند پریسان به قلم مریم جاری
پارت هفتم :
پا به مزرعهی بزرگ و زیبایش گذاشت که خوشههای کلزای آن تقریباً خشک شده و غلافشان باز شده بود. کلاه حصیری روی سرش گذاشت و مشغول به کار شد.
هنگامهی ظهر که حسین آقا برای ناهار دعوتش کرد نپذیرفت و سوار بر اسب به خانه برگشت. ابتدا مادرش را، که از ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

ثریا
0بهتر به پریسان اجازه بده و پریسان خودش تصمیم بگیره بابت رفتن یا نرفتن