سوگند پریسان به قلم مریم جاری
پارت سوم :
اخمهای پریسان درهم رفت و افکارش به سالهای نهچندان دور پر کشید...
مکانی که پدرش از آن صحبت میکرد روستایی بود اطراف گرگان. جمعیت کمی داشت اما زمینهای کشاورزیاش زبانزد بود. کم و بیش به خاطر داشت که در ده سالگی مادرش، «توسکا» به خاطر اختلافی که با همسایهی دیوار به دیوارشان داشت، پدرش را مجبور به ترک روستا کرده بود. همسایهای که از قضای روزگار کسی نبود جز خانوادهی سهیلا.
البته پریسان از تهران هم دل خوشی نداشت. زیرا دو سال از آمدنشان نگذشته بود که مادرش به سرطان ریه مبتلا شد و پریسان هنوز چهارده سالش را تمام نکرده بود که توسکای مهربانش با هزاران آرزو برای او تنهایش گذاشت.
از یادآوری غمِ آن ایام نم اشکی به چشمانش نشست و با بغض گفت:
ـ این همه صغری کبری چیدی تا آخرش بگی میخوای برگردی به اون خرابشده؟
ـ در مورد زادگاهت اینطوری حرف نزن. چند سال سختی داره، اما در عوض اگر از زمین محصول خوبی برداشت کنیم اوضاعمون خیلی بهتر از اینجا میشه.
ـ مامان اونجا رو دوست نداشت، منم نمیخوام اونجا زندگی کنم. میخوام درس بخونم، اینجا، تو رشتهای که دوست دارم. خواهش میکنم بابا، یه کار نیمهوقت پیدا میکنم و خودم خرج تحصیلم رو میدم.
ـ نمیشه پریسان، من نگران سلامتی سهیلا هستم.
پریسان دستانش را با ضربی محکم چند مرتبه روی پایش کوبید:
ـ سهیلا سهیلا سهیلا... اینقدر که نگران سهیلا خانمت هستی، دلواپس مادر منم میشدی؟ هنوز یادم نرفته که مامان من توی تنهایی جون داد. شما با اینکه میدونستی بدحاله تنهاش گذاشته بودی. یادت هست یا نه؟
تندخویی پریسان پدرش را هم عصبی کرد:
ـ بسه پریسان، من توسکا رو بیشتر از جونم دوست داشتم. خودت میدونی داروندارم رو خرج سلامتیش کردم، اما نشد. روز مرگشم دنبال یه لقمه نون رفته بودم نه خوشگذرونی.
اشکی از گونهی پریسان چکید و به دنبال آن تمام آنچه از زبان «دایی تورج» شنیده بود در خاطرش زنده شد....
تورج مرد دهنبینی بود و از آنجا مخالف ازدواج دوم حسین آقا بود در جواب کنجکاویهای پریسان گفته بود که پدرش سالها قبل از ازدواج با توسکا دلباختهی دخترخالهاش، سهیلا بوده. وصلتی که با مخالفت سرسختانهی پدر سهیلا به ثمر نرسیده بود و سبب عقبگرد حسین آقا و ازدواجش با توسکا شده بود.
همین پیشینه و دخالتها و زخمزبانهای مادر سهیلا، «ونوشه خانم» که روزی آرزو داشت حسین دامادش شود، نهایتاً توسکا را به این نتیجه رسانده بود که همسرش را به هر طریقی شده از روستا دور کند، روستایی که به قول دایی تورج برای مادرش جهنم این دنیا شده بود.
پریسان به خوبی میدانست دایی تورج معمولاً در گفتن حرفهایش غلو میکند، از اینرو گاهی به راست و دروغ گذشتهای که از او شنیده بود شک میکرد، اما روزگار پس از آن را به چشمان خود دیده بود...
مرگ پدر سهیلا و به دنبال آن فوت مادر مهربان خودش، دست به دست تقدیر داده بود و همهی شرایط را برای رسیدن پدرش به معشوقهی سابق خود مهیا کرده بود، و اینگونه بود که پدرش چند سال پس از فوت توسکا به سراغ سهیلا، که تا آن زمان تمام خواستگارانش را رد کرده بود، رفته و او را با وجود حرف و حدیثهای فراوانِ اقوام و مخالفت سرسختانهی تورج به خانهی خود آورده بود.
هرچند پریسان مشکلی با سهیلا نداشت اما هرگز این گفتهی دایی تورج را از یاد نمیبرد که به نقل از روستاییان به تکرار میگفت، «بیماری توسکا حاصل نفرینها و طلسمهای ونوشه خانم بوده، یعنی نفرین و بدخواهیِ مادر سهیلا.»
به سختی جلوی سرریز شدن اشکهایش را گرفت و سرش را به چپ و راست تکان داد تا از شر افکاری که هر لحظه ذهن آشفتهاش را به سویی کوچ میدادند رها شود:
ـ من اصلاً دلم نمیخواد پا به اون روستا بذارم، میرم خونه دایی تورج.
حسین آقا تمام تندخویی دخترش را حاصل همنشینی با همان تورج میدانست و با عصبانیتی که از او بعید بود گفت:
ـ خوب گوش کن ببین چی میگم... دیگه حق نداری بری خونهی داییت. هرچی میکشم از مزخرفاتیه که تورج با اونا مغزت رو شستوشو داده. بهتره به جای بحث با من دفتر کتابت رو جمع کنی و به ازدواج با «سهند» فکر کنی. بس که از طرف تو جواب "نه" تو کاسهی التماسشون ریختم، دیگه روم نمیشه تو صورت خاله ونوشه نگاه کنم.
این هم داستان دیگری بود...
ونوشه خانم بعد از فرزند اولش سهیلا، سه فرزند دیگرش را در ماههای آخر بارداری از دست داده بود و سهند تنها پسرش بود که خدا او را هفده سال بعد از سهیلا به او و همسرش هدیه داده بود. از قضا سهند هم از کودکی دل در گرو دختر زیبای حسین آقا داشت. عشقی که با ازدواج خواهرش و پدر پریسان جان گرفته و از همان زمان مطرح شده بود.
خواستهای که بعد از سه سال، نه پریسان تمایلی به آن نشان میداد و نه سهند پا پس کشیده بود. اما شنیدن این خواستهی تکراری از زبان حسین آقا سبب شد تا پریسان عصبی و با صدایی بلندتر از حد معمول رودرروی پدرش بایستد:
ـ ببخشید بابا جون، توی کلهی ونوشه خانم و پسرش به جای مغز انسان مغز کاهو پر کردن، وگرنه هر آدم عاقلی پس از سه سال پسزده شدن میرفت و پشت سرش رو هم نگاه نمینداخت، نه اینکه هنوز زنبیل به دست پشت در وایستاده باشه.
حسین آقا با سر به در اشاره کرد:
ـ آرومتر، سهیلا میشنوه.
ـ بذار بشنوه. همهی اینا تقصیر شماست، اگر از همون اول به جای اینکه بگی، «من راضیام ولی پریسان ناراضی.» میگفتی مخالف این وصلت هستی، کار به اینجا نمیکشید. حالا هم اگر قراره به زور شوهرم بدی، بگو تا بدونم؟
ـ زوری درکار نیست اما عوض حاضرجوابی گوش بگیر ببین چی میگم... سه ساله پا توی روستا نذاشتی و سهند رو ندیدی. هر وقت ما رفتیم گفتی نمیام و رفتی خونه داییت. هر زمان هم، سهند و خاله ونوشه اومدن تهران، بازم نموندی و رفتی خونهی تورج قایم شدی. تمام حرف من اینه، سهند رو ببین و باهاش معاشرت کن، شاید پسندت شد.
پریسان بلند شد و با چند گام عصبی به پدرش نزدیک شد:
ـ بابا جون من هیچ علاقهای به این مادر و پسر ندارم. این رو بدون که اگر موهام رنگ دندونام بشه و بیخواستگار بمونم بازم امکان نداره زن سهند بشم. شما بعد از ازدواجت با سهیلا، به قدرکافی عشقت به مادر منو زیر سؤال بردی، من هرگز با انتخاب سهند روی کار نسنجیدهی شما مهر تأیید نمیزنم.
ـ این حرف رو نزن. سهند تنها فرد این خانوادهست که مادرت با اون همه اختلاف قبولش داشت.
ـ اما من، نَ... دا... رم.
و با اینکه پدرش از او خواست بماند و مابقی حرفهایش را بشنود بیرون رفت و خسته از بحثی بینتیجه به اتاقش پناه برد. طولی نکشید که صدای بسته شدن درب حیاط را شنید. از رفتن پدرش که مطمئن شد لباس پوشید و پایین آمد. همین که خواست از حیاط خارج شود سهیلا صدایش زد:
ـ کجا میری عزیزم؟
ـ باید به شما توضیح بدم؟
ـ به یاد ندارم بیخبر جایی رفته باشی.
پریسان نفس عمیقی کشید تا عصبانیتش را سر او خالی نکند:
ـ میرم خونه دایی تورج.
ـ همین چند دقیقه پیش بابات گفت که نباید بری اونجا، بفهمه ناراحت میشه.
پریسان با ملایمتی کنایهآمیز گفت:
ـ کاش بقیهی حرفایی رو که زدم هم، به خوبی این یکی شنیده باشی و به گوش اونی که باید برسه، برسونی.
و بیتوجه به اصرار سهیلا بیرون رفت.
مسافتی را با مترو و مابقی را با تاکسی پیمود تا به خانهی دایی تورج رسید. با دختردایی بزرگتر و پسردایی کوچکترش کمی خوشوبش کرد، اما اخمهای درهم زندایی «اکرم» حالش را گرفت.
اکرم در معاشرت با دیگران خونگرم بود، البته تا زمانی که قرار نبود خللی به آرامش روزانه و تفریحاتش وارد شود؛ درست برخلاف امروز که تماسِ چندی قبلِ سهیلا اعصابش را به هم ریخته بود، از اینرو نهتنها روی خوش به پریسان نشان نداد بلکه بابت بیاجازه آمدنش به شدت او را سرزنش کرد. همین برخوردِ تلخ جای پریسان را تنگ کرد و طبق خواستهی سهیلا به انتظار پدر نشاندش.
اما زمان سرِ گذر نداشت و تا غروب دیرهنگام تابستان بیش از صد بار ساعت را چک کرد، تا اینکه بالأخره دایی تورج از کار برگشت و کمی حال و هوایش را تغییر داد. اندکی بعد از او پدرش هم از راه رسید. پریسان که تابهحال اینگونه حس مزاحمت نکرده بود بلافاصله خداحافظی کرد و از خانه بیرون زد. سلامی به پدرش داد و زیر نگاه پرغضب او به طرف ماشین رفت.
با وجود فاصله، کم و بیش صدای جر و بحث دایی تورج و پدرش را میشنید، و بالأخره بعد از کمی انتظار همراه پدر راهی خانه شد.
در مسیر حسین آقا به سکوت پریسان که ندای قهر میداد توجهی نکرد و گفت:
ـ من از خدامه پسر خودساختهای مثل سهند دامادم بشه، بعدِ اون اگر بلایی سرم بیاد لااقل از بابت تو خیالم راحته و میدونم که جات محکمه. اما تو نهتنها بهایی به خواستهی من نمیدی، بلکه اصرار منو به اشتباه برداشت کردی و به داییت گفتی که میخوام به زور شوهرت بدم. کاش کمی خودت رو جای من میذاشتی بابا جان.
پریسان سکوتش را شکست، آن هم با لحنی گزنده:
ـ من همون سه سال پیش گفتم که از این آدم خوشم نمیاد. نهتنها از اون، بلکه از تمام مردای خجالتی که عرضه یه سلام کردن هم ندارن بدم میاد. پس تقصیر از خودته که بیتفاوت از کنار حرفم گذشتی.
ـ حرف بیربط نزن پریسان. اگر دهتا پسر باجنم توی فامیل داشته باشیم، یکیش همین سهنده. باور کن اگر داییت مشکلی با این خانواده نداشت دخترش رو دودستی تقدیم این پسر میکرد. اگر ساز منفی تو گوشت میخونه دلیلش همین حسادته، نه چیز دیگه. منم اگر اصرار میکنم که با سهند معاشرت کنی، به این علته که مطمئنم نظرت عوض میشه.
ـ بابا جون، من فقط دوست دارم خودم رو، تو دل شما جا کنم نه کس دیگه. به تنها چیزی هم که فکر نمیکنم ازدواجه، میدونی چرا؟ چون آقا بالاسر نمیخوام، اما همین پسری که سنگش رو به سینه میزنی، هیچی نشده از طریق سهیلا خانم به گوش من رسونده که، زن من باید تو روستا زندگی کنه و دانشگاه هم نره. درحالیکه میدونه این دوتا شرط دقیقاً همون چیزایی هست که من برعکسش رو میخوام. میبینی بابا جون، من و سهند مثل آب و روغنیم، امکان مخلوط شدنمون صفره. حالا هم اگر سرِ راهی نیستم و دختر خودتم، خواهش میکنم اجازه بده برم دانشگاه. فقط هزینهی ترم اولم رو بده، مابقیش رو کار میکنم. امروز عصر با دوست مامان صحبت کردم، «راحله خانم» گفت، اگر شما راضی باشی، تو پیدا کردن کار و خونه کمکم میکنه. خواهش میکنم به خواستهی منم فکر کن بابا.
حسین آقا، هم از اصرار دخترش کلافه شده بود و هم از بوق ماشینها و ترافیکی که تمامی نداشت. هرچند همسرش از او خواسته بود با دل پریسان راه بیاید اما ماندن در تهران برایش امکانپذیر نبود. دستی به ریشش کشید و نیمنگاهی به پریسان انداخت:
ـ من نه میتونم تو رو توی این شهر تنها بذارم و برم، نه میتونم اینجا بمونم. دلم نمیخواد اتفاقی که برای بچههای خاله ونوشه میافتاد برای سهیلا هم تکرار بشه. سهیلا چهلوچهار سالشه، اگر مشکلی براش پیش بیاد دیگه شانس بچهدارشدن نداره. عصر هم بهت گفتم، برای خرید زمین و بذر و کود و بازسازی خونه تمام سرمایهم رو دادم و قرض هم کردم، میدونم که لااقل تا دو سال آینده نمیتونم از عهدهی خرج تحصیل تو بربیام. یا شرایط رو درک کن و قید درس رو بزن یا سال دیگه بازم بخون و سراسری شرکت کن، البته گرگان نه اینجا.
پریسان غرید و مثال دختران تازه به بلوغ رسیده و عاری از منطق گفت:
ـ چرا توقع داری نقد رو ول کنم و نسیه رو بچسبم؟ اصلاً از کجا معلوم که سال دیگه قبول بشم؟ من که میدونم هدفت از این حرفها چیه، اما شما هم بدون که اگر تا ده سال دیگه هم اجازه ندی درس بخونم محاله زن سهند بشم.
و همین تندی حسین آقا را برآن داشت تا گفتههایش را به زمان بهتری موکول کند.
به محض اینکه ماشین را سر کوچه پارک کرد، پریسان پیاده شد و به حالت قهر فاصله گرفت. وارد کوچهی بلند و تنگی شد که غیر از موتور و سهچرخه و گاری وسیلهی دیگری قادر به عبور از آن نبود. تاریک بود و به فرعی اول نرسیده با دیدن چند جوان سیگار به دست ایستاد و خواست به عقب برگردد که دست پدر روی شانهاش نشست و با او همراه شد. بیآنکه همکلام شوند وارد حیاط شدند... پریسان کمی کنار حوض نشست. آرامش ماهیها را به هم ریخت و مثل همیشه با این کار اعصابش را بازسازی کرد. سپس ضربهی آهستهای به درب ورودی هال زد و سرش را کجکی داخل برد. سلام غمگینی به سهیلا داد و از او خواست تا برای شام صدایش نزند، و درحالیکه کیف دوشیاش را از بند گرفته و روی پلهها میکشید بالا رفت.
پنکه را روشن کرد و روی قالیچهی مندرس اتاقش دراز کشید و به سقف کوتاه آن خیره شد، و با وجود آشفتگی خیلی زود چشم بست و روز پرهیاهویش در آغوش خواب آرام گرفت.
برخلاف او حسین آقا بیخواب شده بود، بعد از ساعتی پهلو به پهلو شدن برخاست و به حیاط رفت تا مزاحم استراحت سهیلا نشود. از اینکه نتوانسته بود در این کلان شهر آسایش همسر و فرزندش را تأمین کند شرمندهشان بود و امید داشت برگشتن به زادگاهش به او امکان جبران این شرمساری را بدهد. با این حال نمیدانست با وابستگی دختری که هر دو هفته چند ساعت از وقتش را سر مزار مادرش میگذراند چه باید کند. آنقدر چهکنم چهکنم کرد تا صدای اذان سحر را شنید. خسته از افکار بیسروته وضویی ساخت و بعد از نماز خوابید.
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

مریم جاری | نویسنده رمان
خوش آمدی مهبد جان🍀🙏
۷ ماه پیشSedi
0قلمت مانا عزیز دلم❤️❤️ مثل همیشه شروع عالی
۱۰ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم از مهرتون. امیدوارم داستان انتظاراتتون رو برآورده کنه🌸💜
۱۰ ماه پیشهانا
4رمان جذابیه آدم و وادار می کنه ب خوندنش
۱۱ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خوشحالم که نظرتون رو جلب کرده🥰💜🌸
۱۱ ماه پیشفاطمه
2کشش خوبی داستان داره
۱۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم از همراهیتون🌸🌷
۱۲ ماه پیشثریا
2خسته نباشی عزیزم تا اینجا برام جذاب بوده و دوست دارم ادامه شو بخونم
۱۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خداروشکر که دوستش داری جانم💗💗
۱۲ ماه پیشفخری
2ممنون از رمان خوبت مریم بانو قلم زیبائی دارین خسته نباشی عزیزم قلمت مانا❤❤🌹🌹
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خوش آمدید فخری خانم عزیز. فکر میکنم قبلا هم با من همراه بودید. امیدوارم اینجا هم تا انتها همراهم باشید💞🌷🙏
۱ سال پیشمریم
2برام جذاب دوست دارم ادامشو بخونم وخیلی ممنونم
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خداروشکر گلم🌷🙏اگر ممکنه حرف اول فامیلیتون هم تو کامنتها بنویسید. تعداد مریمها تو جمع زیاده و اینطوری راحتتر تشخیصتون میدم🥰🥰🌸
۱ سال پیشاکرم بانو
3ممنون از پارت طولانی و پرو پیمون... به نظرم سهیلا و حتی سهند که هنوزباهاش اشنانشدیم ادمای خوبی میان...بااینحال درک میکنم شرایط پریسان هم که مادرشو ازدست داده ونامادری هرچندخوب داره،چقدسخته،ازطرفی دلم واسه حسین اقاهم میسوزه،بنده خدا هرطرفو میگیره یه طرف دیگه از دستش درمیره..
۱ سال پیشزینب
2مشتاق ادامه داستانم
۱ سال پیشHe-
1خسته نباشید عالی بود میخواستم بدونم اسم روستایی که گفته شده چیه ؟؟
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
سلام. خوش آمدید به جمع مخاطبان و سوگند پریسان💚چند روستا مدنظرم بود اما به دلیل حساسیتهای بومی، خصوصا وقتی جمعیتشون زیر هزار و دوهزارنفر هست، از آوردن نام در کتاب خودداری کردم. به خاطر همین تو تمام کتابهام فقط به شهر اصلی اشاره میکنم تا برخی اتفاقات و رفتارها به جایی نسبت داده نشه و به کسی برنخوره.
۱ سال پیشاسرا
2پریسان هم زورمیگه می تونه ازدواج نکنه باسهندوبرای دانشگاه تلاش کنه امیدوارم اشتباه تصمیم نگیره🙏
۱ سال پیشزهرا
2قلمتون رو دوست دارم
۱ سال پیشمریم
3عالی بود ممنون از قلم زیباتون
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خوشحالم دوستش داری تارا جان 🥰💚
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم از نگاهتون💚🌺 خوشحالم که همراهم هستید
۱ سال پیشمیم
4مثل یه فیلم میبینمش اینقدر خوب رفتارو روابط وافکار افراد رو گفتید خیلی واقعی وملموس هست 🙏💚
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خوشحالم که از همین ابتدا با داستان ارتباط گرفتید🥰. نهایت توانم رو گذاشتم تا برای شما و دیگر دوستان لحظات خوبی رو ثبت کنم
۱ سال پیشمریم
2چقدر دلم برا این پدر سوخت و چقدرم برا پریسان که باید برای رفتن به دانشگاه بجنگه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهبد
0شروع خیلی قشنگی بود ممنونم نویسنده عالیه ادامه بده