پارت بیست و نهم :

هومن امتناعم را نادیده گرفت. از خشم لحظات قبل فاصله گرفته و نادم بود. می‌کوشید با کمک کردن اشتباهش را جبران کند:
_ ببخش، عزیزم! یه لحظه قاتی کردم! نمی‌خواستم بهت صدمه بزنم! بذار ببینم دستت رو، قربونت برم!
حال مضحک و مزخرفی داشتم. شدیداً از او رنجیده بودم، بااین‌حال نمیتوانستم به قهرم ادامه بدهم. اجازه دادم دست‌هایش را گرد تنم بپیچد، سرم را ببوسد و نوازشم کند. از رنج و آزار او به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    اصلا نمی توان فهمید کدومشون راست میگن یا دروغ🤔🤔

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😈😈

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    این دمنوشاش هم مشکوک،خبر داره چون قبلا همدست بودن،حالا رقیب🙏

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    هر چیز کوچک و سطحی در این داستان پشتش یه معماست

    ۱ سال پیش
کپی شد!