مغرور و عاشق به قلم نسترن شاکر
پارت یک :
حلما مقابل آینه ایستاد. یکبار دیگه ظاهرشرا چک کرد. همه چیز به نظرش مرتب آمد. با صدای باز شدن درب اتاق از آینه دل کند و به
مادرش که با اسپند دودکن سعی در درست کردن دود غلیظی داشت خیره شد.
مادرشقربان صدقهاش رفت: «الهی من قوربونت برم. چشم حسود و بخیل، همین امشب بترکه. همیشه
میدونستم بخت و اقبال بلندی داری. آخر سر با این چشمهای خرمایی رنگِت دل تک پسر مرتضویبزرگ رو بردی.» معترضانه مادرش را صدا زد: «ولی مادر جان! چشمهای من خیلی معصومه،
هیچ شیطنتی در اونها وجود نداره. گاهی اوقات خودم هم تعجب میکنم که چه طور سامانعاشقم شده.»
مادرش
لبخندی زد و گفت: «فکر میکنم باید دقیقتر به آیینه نگاه کنی.» شیطنت وار با دوانگشت شست و اشاره پلکهایش را از هم فاصله داد و به آینه خیره شد: «باز هم
چیزی نمیبینم. اوایل آشنایی، سامان همیشه تاکید داشت که معصومیت چشمهام بیشتر ازهر چیز دیگهای به چشمش اومده.» مادرش با تأسف سری تکان داد: «ای کاش خدا به اندازه
زیباییت کمی هم اعتماد به نفس به تو داد.» حلما فِس شده و با شانههای افتاده به آینهخیره شد. حق با مادرش بود؛ اما سعی در انکار حقیقت داشت. هیچوقت به خودش اعتماد
نکرد و از نظرش آدم مفید و به درد بخوری نبود.
مادرشکه چهره ماتم زدهاش را دید، با لحنی لطیف و ملایم گفت: «تو دختر منی و بهتر از
هر کس دیگهای تو رو میشناسم. اگه اعتماد به نفست رو بالا ببری و به خودت مطمئن باشی،قدرت این رو داری که کوه رو جابهجا کنی و دنیا رو توی مشتت داشته باشی. به قدرت درونت
اعتماد داشته باش. تو دختر باهوش و زرنگی هستی.»
حلما دستهایمادرش را در دست گرفت. مادرش با لبخندی مهربان ادامه داد: «خدا مادرم رو بیامرزه.
وقتی نگاهت میکنم چهره مادرم برام تداعی میشه. تو کاملا شبیه به اون هستی. همونقدرزیبا، جذاب و مهربون. مادرم قبل از ازدواج با پدرم دختر سادهای بوده. اونقدر که حتی
نمیتونسته در کوچکترین تصمیم گیریهای زندگیاش نقش داشته باشه. البته نباید اخلاقبد و مرد سالارانه پدربزرگم رو در این شرایط فراموش کنیم. بعد از ازدواج با پدرم ورق
برمیگرده و همه چیز تغییر میکنه. پدرم ارزش و احترام رو به مادرم هدیه میده و در عوضمالک قلب و احساسش میشه. از ترس پدرم هیچکس جرات تحقیر کردن مادرم رو نداشت. پدرم یک
تکیه گاه محکم برای مادرم بود و به اون کمک کرد تا خودش رو دوست داشته باشه، تواناییهایخودش رو پیدا کنه و از تجربه چیزهای جدید و روبرو شدن با مشکلاتش لذت ببره.»
مادرش
با محبت موهای پریشانش را پشت گوشش فرستاد و گفت: «حالا من میخوام مسئله مهمتریرو به تو گوشزد کنم. الان زمان قدیم نیست که برای رشد کردن در زندگیت به حضور یک مرد
یا یک تکیه گاه نیاز داشته باشی. باید همه سعیت رو بکنی که روی پاهای خودت بایستی.به منظومه شمسی دقت کن. کلی سیاره و ستاره وجود داره. زندگی ما آدمها هم دقیقا همینطوره؛
پُر از خواستهها و علایق و اهداف. سامان هیچ وقت نباید همه دنیای تو باشه، بلکه بایدجزئی از دنیای تو باشه. در غیر این صورت هیچ وقت نمیتونی زندگی شادی رو تجربه کنی.
زن زندگی بخشه یک خانواده است. تو باید قدرت و توانایی کافی رو پیدا کنی تا بتونی ازعهدهی اداره کردن دنیای خودت بر بیای.» حلما بوسهای روی گونه مادرش زد: «مامان جان!
ممنونم که نصیحتم میکنی. نمیدونم اگه تو رو نداشتم باید چه کار کردم. از خدا میخوامسایه تو و بابا همیشه بالا سرم باشه.»
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
0کل رمان خیلی خوبه
۸ ماه پیشمروه
1خیلی خوب وجذاب
۸ ماه پیشخوببببببببب
0خوبببببببببببب
۱۰ ماه پیشخوببببببببب
0خوبببببببببببب
۱۰ ماه پیشنونا
0تا اینجا که دوسش داشتممم
۱۰ ماه پیشکیان
0داستان جالبیه
۱۰ ماه پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
خوشحالم که دوستش داشتین
۱۰ ماه پیشصفورا
0خوب بود
۱۱ ماه پیشزهرا
0آره فکر مو در گیر خود کرده
۱۱ ماه پیشزینب
0خیلی عالی بود
۱۱ ماه پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
ممنونم خوشحالم که دوستش دارید 🌷🌷🌷🌷
۱۱ ماه پیشمژگان
0داستان زیبایی هست
۱۱ ماه پیش
نسترن شاکر | نویسنده رمان
ممنونم خوشحالم که دوستش دارید 🌷🌷🌷🌷
۱۱ ماه پیشپری ماه
1نصیحت های مادرش که قدرت به حتما رو میداد خیلی دوست داشتم
۱۱ ماه پیشاسرا
0به نظرم خوبه ولی مفهومش رو هنوز درک نکردم منظورم مقدمه اس
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
یاسمن سعیدی نیا
0جالب شد کنجکاو شدم ادامش بخونم