افلاس به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و دوم :
-الان رها شدی از بندش؟
پوزخندی زدم...
سوالی بود که خودم هم بار هار و بارها از خودم میپرسیدم
من واقعا تونسته بودم فراموشش کنم؟؟
بزاق دهنم رو پایین فرستادم و بدون اینکه جواب قاطعی به سامیار بدم لب زدم:
-میشه دیگه راجب بهش حرفی نزنیم؟؟
من نمیخوام به گذشته ام برگردم میخوام حال رو زندگی کنم!!!
سکوت کرد
انگار خودش هم نمیخواست به گذشته های سنگین برگرده
جلوی یه
لطفا صبر کنید...