سایه ی لیلا به قلم سعیده براز
پارت شصت و سوم :
با باز شدن در یکی از واحدها به سرعت از همدیگر جدا می شویم من به سمت واحد خودمان می روم که متوجه می شوم شهاب سر جایش ایستاده است.
-چرا نمیری؟
پشتش به من است اما به پایین تنه اش اشاره می کند.
-اینجوری نمیشه که؟
لب پایینم را گاز می گیرم و به سرعت خودم را داخل خانه می اندازم تا با سها رو به رو نشوم. چند ثانیه بعد شهاب پیام می فرستد.
-حواست باشه تا چه حد دلبری می کنی؟
سریع لباس
لطفا صبر کنید...

اسرا
2شهاب بیشتراینطوربهش خوش میگذره🙏