پارت شصت و سوم :

با باز شدن در یکی از واحدها به سرعت از همدیگر جدا می شویم من به سمت واحد خودمان می روم که متوجه می شوم شهاب سر جایش ایستاده است.
-چرا نمیری؟
پشتش به من است اما به پایین تنه اش اشاره می کند.
-اینجوری نمیشه که؟
لب پایینم را گاز می گیرم و به سرعت خودم را داخل خانه می اندازم تا با سها رو به رو نشوم. چند ثانیه بعد شهاب پیام می فرستد.
-حواست باشه تا چه حد دلبری می کنی؟
سریع لباس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    2

    شهاب بیشتراینطوربهش خوش میگذره🙏

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️