پارت دوم :

اما در چشم‌های حنا، با آن برق عسلی مایل به سبز، چیزی بود که تماشای شادی دیگران هم خاموشش نمی‌کرد. نه اندوهی عیان، که حسی مثل حبابی شیشه‌ای میان دل، چیزی از گذشته، یا شاید از دست‌رفته‌ای که هنوز در هوا پرسه می‌زد.
صدای پسربچه‌ای او را به لحظه بازگرداند:
- خانم حنا؟ می‌تونم یه قایق بکشم که از آسمون آویزون شده باشه؟ مثل یه خفاش!
او با خنده آرامی سر تکان داد.
- اگه دلش بخواد، چرا که نه گل پسر. قایقا هم گاهی خسته می‌شن از موج و می‌رن بالای آسمون تا یه کم نفس بکشن.
کلاس بوی زندگی می‌داد، بوی کودکی، بوی رنگ، و بوی زن جوانی که میان تابلوی ناتمام روز، قدم می‌زد بی‌آن‌که خودش را به رخ بکشد. حنا بود. آرام، بی‌هیاهو، درست مثل باد بعدازظهرهایی که از سمت دریا می‌وزد، بی‌صدا، اما زنده، و پر از روشنی. کلاس که تمام شد، صدای بسته‌شدن در، به آهی شبیه بود که از دهان دیوارهای رنگ‌خورده بیرون می‌آمد. بچه‌ها رفته بودند، بوی رنگ مانده بود و رد انگشت‌های کوچک بر پنجره‌ها.
حنا شال خاکستری‌اش را مرتب کرد، کیفش را برداشت و بی‌صدا از در کلاس بیرون زد. کوچه‌های بوشهر، مثل همیشه لبریز از آفتاب و تنبلی عصرگاهی بودند. آفتاب، دندان به دیوارهای سفید و زردرنگ انداخته بود. باد، از لای کوچه‌ی باریکی گذشت، مقنعه‌ی دخترکی را روی شانه‌اش انداخت و گلدان شمعدانی پیرزنی را تکاند.
حنا آهسته قدم برمی‌داشت. آل استارهای سبزش آرام با خاک گرم کوچه آشنا می‌شدند. صدای موج‌های دور، ضعیف اما پیوسته، مثل یک لالایی کهنه در گوشش بود.
موبایلش در جیب مانتوی نخی‌اش لرزید. حریر بود. نامش روی صفحه درخشید.
تماس را وصل کرد، بی‌وقفه، بدون مقدمه:
- سلام بر زیباترین حریر!
حریر با آن صدای همیشه محکم و کمی خسته‌اش گفت:
- حنا، وقت داری واسه حرف زدن؟
صدای حنا آرام و بی‌عجله بود.
- من که دارم راه می‌رم، هیچ کاری مهم‌تر از شنیدن صدای خواهرم ندارم.
چند ثانیه سکوت افتاد. بعد، حریر، بی‌دور زدن گفت:
- حال بابا خوب نیست... .
قدم‌های حنا کند شد. سایه‌ی لاغر تنش روی دیوار کج شد.
- چش شده؟
صدایش هنوز آرام بود، اما چیزی در درونش جمع شده بود، مثل ابری که پیش از باران، سنگین شود.
حریر آه کشید:
- کبدشه. همون درد قدیمیش برگشته. مامان داره خودشو می‌زنه به ندیدن ولی معلومه اوضاع خیطه! بیا حنا، اینجا بدون تو خالیه... .
حنا ایستاد. زنی از روبه‌رو، سینی نان گرم به‌دست، از کنارش گذشت و عطر نان تازه، لحظه‌ای همه‌چیز را به تعلیق برد.
گفت:
- کارهامو جمع و جور کنم، آخر هفته میام.
سکوت افتاد. بعد از چند لحظه، حریر، آرام گفت:
- حنا... تو یه‌جوری با بابا حرف بزن. یه‌جوری که آرومش کنه. من بلد نیستم... هیچوقت بلد نبودم مثل تو بابا رو متقاعد کنم!
حنا لبخندی اندوهگین زد. حریر، همان خواهر خشک و مستبدی که از کودکی بزرگ بود و خانمانه رفتار میکرد. همان خواهری که همیشه پشتش بود و میگفت باید به دل خود زندگی کرد اما خودش را قربانی خواسته های پدر و مادر کرد... .
مکالمه که تمام شد، آسمان بوشهر رنگ مایل‌به‌نارنجی گرفت. حنا دوباره به راه افتاد. در ذهنش اما، برگشته بود به کوچه‌ی قدیمی خانه‌ی پدری. به بوی چای عصرانه‌ی پدر، به قرص‌هایی که بی‌صدا مصرف می‌شدند، به سکوتی که همیشه میان آن دو حاکم بود و هیچ‌وقت، راهی برای شکستن نداشت. او حالا می‌رفت، آرام، مثل بادی که از دریا برخاسته باشد و بداند مقصدش جایی‌ست در دل خاطره، جایی دور، اما هنوز زنده.
بارانِ نیم‌ساعته، پیاده‌روهای سنگ‌فرشِ میدان شهرداری رشت را برق انداخته بود. برگ‌های خیسِ چنار هنوز از شاخه‌های بلند آویزان بودند و هر از گاهی قطره‌ای بی‌حوصله، از لبه‌شان می‌افتاد روی سر رهگذرانی که زیر چترِ نیمه‌باز، خودش را به قدم زدن و فکر کردن سپرده بود.
جلوتر، جایی نزدیک ساعت قدیمی، صدای ویولن، نرم و بی‌دروغ، از دل خیابان بلند شده بود. نه آن‌قدر بلند که کسی را از خواب عصرگاهی بپراند، نه آن‌قدر آهسته که گم شود میان همهمه‌ی میدان. صدایی که انگار لابه‌لای پنجره‌های رنگ‌ورورفته‌ی خانه‌های قدیمی پیچیده باشد و خاطره‌ای را صدا بزند.
مردمی که رد می‌شدند، ناخودآگاه، مکث می‌کردند. یکی پایش را جمع می‌کرد، می‌ایستاد. یکی نگاهش را از ویترین مغازه می‌گرفت، دنبال صدا می‌چرخاند. یکی لبخند می‌زد، بی‌آنکه بداند چرا.
زن میانسالی، دست دختر کوچکش را گرفت و آهسته گفت:
- بمون یه دقیقه گوش بدیم جانِ مادر. ببین چه قشنگ میزنن... .
پسری نوجوان، گوشه‌ی کیف مدرسه اش را بالا کشید و آرام نشست روی جدول پیاده‌رو. گوشی‌اش را گذاشت کنار، چشم دوخت به دختری با شال سرمه‌ای که ویولن را با چنان احترامی در آغوش گرفته بود، که انگار چیزی مقدس است.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Aysan

    0

    چقدر حس قشنگی داره توصیفاتتون از محیط و آدم ها🥲 احساس میکنم وارد همون محیط شدم کاملا:)

    ۱ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    مرسی که با دل همراه می‌شی… همین همراهی‌هاست که نوشتن رو زنده نگه می‌داره. 🤍🥲

    ۱ ماه پیش
  • مامانِ هامون

    0

    بی چاره حنا باید از بوشهر دل بکنه بره شهر خودش... امیدوارم باباش طو ریش نشه

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    داره میره توی دل قصه، منم همینطور 🌻

    ۲ ماه پیش
  • مامانِ هامون

    0

    چقدر حنا قشنگ با بچه ها رفتار می کنه

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    حنا خیلی مهربونه 🤍

    ۲ ماه پیش
  • الناز

    0

    آخ جون من عاشق جنوبم تو دو پارت جذاب فهمیدم که باید زودتر میومدم سراغ رمانت نسترن جون

    ۵ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    جنوبم عاشق توئه عزیزم خوبی خودت باعث شده از گیلاس خوشت بیاد مرسی مرسی یه دنیا بغل بهت 😁🤍

    ۵ ماه پیش
  • سارینا

    0

    خیلی قشنگه وایب داره

    ۵ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    آخ خدا 🤍🫂 ممنونم سارینای عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • bi bi

    0

    همیشه فکر میکنم بوشهر با اینکه مردم شادی داره ولی شهریه که حس غم داره مخصوصاغروب هاش قشنگهولیغمگین نمیدونم چرا این طوری فکر میکنم

    ۸ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    منم همین حسو نسبت به بوشهر دارم :((

    ۷ ماه پیش
  • راز.

    0

    ای جان بوشهر بلاخره ی رمان از خطه دریای قشنگم مردم عزیز بوشهر شهر خودم میخونم قربونش برم ک اسمشم تو رمان برام قشنگه

    ۸ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    راز قشنگم چقدر کامنتت قشنگ بود، قربان دلت

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    ازبوشهر تارشت... شهر دریا😍😍😍

    ۹ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    شهر دل‌هااا

    ۹ ماه پیش
  • زهرا

    0

    البته چون به شدت عاشق قلم نویسنده عزیزمون شدم

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    وااااای من بگردم ❤

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا

    2

    رمانتون خیلی زیباست فقط چرا احساس میکنم اخرش تلخ تو رو خدا اخرش تلخ نباشه چون به شدت میخوره تو ذوقم

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    زهرای قشنگم من تمام تلاشمو میکنم آخرش توی ذوق کسی نخوره اما به شرطی که شما با دلگرمی و ارسال نظراتتون کنار من باشید ❤

    ۱۲ ماه پیش
  • رستا

    0

    تا اینجا اروم داره پیش میره ولی انگاری بعدش قراره زلزله چندریشتری رخ بده، لرزه افتاد توی دلم،و ممنون ک بابا خواسته بنده و دیگر مخاطبین رمان رو رایگان کردید، بدرخشی در تمام لحظات زندگی

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    دیگه آرامش نمی‌بینی جان من، وارد هیجان و حاشیه شدیم 😉🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    قلب منی دختر، مرسی ازت 🤍

    ۱۲ ماه پیش
  • Solmaz

    0

    از جنوب تا شمال... چقدر سیر قشنگی... چه قلم قشنگی، چه شخصیت قشنگییی

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    چه عشق قشنگیی ❤😍

    ۱۲ ماه پیش
  • Solmaz

    0

    عشق یعنی رشششتتتتتت 😍😍😍😍😍

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    عاااااااا باریکلااا

    ۱۲ ماه پیش
  • Solmaz

    0

    مسیح و ترنگ فقط همنوازی میکنن یا یه چیز دیگهای هم در کاره؟؟؟!

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۱۲ ماه پیش
  • Solmaz

    0

    عه مسیح که خودش یار داره 🤐

    ۱۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!