پارت پنجاه :
دیشب رضا بدون هیچ توضیحی به اتاق خود رفت. تا خود صبح در گوشه ایوان نشستم و به رفتن فکر کردم. وارد مدرسه که شدم، فکر نمیکردم از شنیدن یک خبر بد تا این اندازه خوشحال شوم. دست و پای گل ناز شکسته بود و نمیتوانست به مدرسه بیاید. البته با وجود این مشکل او هنوز میتوانست کسی را به کار بگیرد تا جای او خرابکاریهایش را انجام دهد. مشقهای بچهها را یکی یکی بررسی میکنم. نگاهی به فضای ساده ک
لطفا صبر کنید...
