پارت چهل و هفتم :
رضا یک تای ابرویش را بالا میاندازد و با حالتی که لحن صدایش را نمیفهمم میگوید:
- فکر میکنی که خونه خودمون برگردی، من همین قدر آروم برخورد میکنم؟
متوجه منظور رضا نمیشوم. ترس در دلم خاموش میشود و جایش را به چیزی میدهد که نمیدانم چیست اما ضربان قلبم را به سرعت بالا میبرد. تنها چیزی که در ذهنم میآید این است که چرا رضا جواب حرفها را با سوال پرسیدن میدهد
لطفا صبر کنید...
