پارت چهل و پنجم :
همراه با زینب به اتاق بر میگردم و سعی میکنم طوری رفتار کنم که زینب فکر کند موضوع برایم اهمیت ندارد و نترسیدهام. زینب زیر پتو میرود.
- بیا بخواب. فردا به مادر میگم تا...
میان حرف زینب میپرم تا مبادا از امشب برای کسی صحبت کند.
- نباید به کسی چیزی بگی. دخالت بقیه فقط کار رو خرابتر میکنه.
- آخه!
کنی صدایم را بلند میکنم تا از لرزش صدایم کم کن
لطفا صبر کنید...
