از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت نوزده :
روی مبل چرمی سمت راست میز حاجی نشسته و پا روی پا انداخته است. نور ضعیفی که از پنجرهی کوچک پشت سرش به داخل میتابد، دیدن جزئیات صورتش را کمی مشکل کرده است. دستهایش را در هم گره زده و حین تکان دادن پای بالاییاش، حاجی را با نگاه پیروزش میکاود. عجلهای برای معرفی خودش ندارد. یه او زمان داده تا در سرش سوال بسازد و برای سوالهایش دنبال جواب بیفتد. از اینکه در هر دیدار آب شدن گوشت تن این
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بله. شوهر فهیمه.
۱۰ ماه پیشپرنیا
0ازین علی بشددددت بدددم میاد ولی عطااا باقلوااااا🤌🤌
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
علی نسخهی جوونتره عباده.
۱۰ ماه پیشم
0😁😘🥰💜💝❤️👌👏💋🤩💙
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🙏🏻🌺
۱ سال پیش?♀️
3حرف زدن عطا رو دوس دارم😂😂
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عطای نازنین🥰🥰
۱ سال پیشعـطاا??♀️
0عالییییییییی
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
متشکرم🌺
۱ سال پیش?♀️
0🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🌺🌺🌺
۱ سال پیش?♀️
2اخ اخ این عباد خوب ب خودش فحش میده هاا😂😂😂😂
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
حقشه😁🌺🌺
۱ سال پیشحانیه
0داره جالب میشه🤭😏
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشید.❤️
۱ سال پیشراز
2اوه اوه خانواده حاجی ک همه دَرِپیتن
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰البته بگیم علی درستتره. قشنگ پسر باباشه.
۱ سال پیشم.ر
5عجب خانواده ای داره حاجی
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دار مکافات...🥰🥰
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

محیا
0مهدی داماد حاجی میشه دیگه درسته؟؟