سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت چهل و دوم :
دیدم که مامورهای گروه تجسس، بعد از بیرون آمدن از اتاق عسل، بهطرف آشپزخانه رفتند. از جایی که نشسته بودم، فقط سایههایشان را میدیدم که در سکوتِ سنگین خانه جابهجا میشدند.
احساس میکردم قلبم زیر فشارتند و بیقرار میکوبد و صدایش درون سرم میپیچید؛ ضربانی که هر لحظه بیشتر مرا از درون میلرزاند.
سرم پایین بود، اما از گوشهی چشم حرکاتشان را میدیدم. سه نفرشان مشغول شده بود
لطفا صبر کنید...
لایف
2ایوووول بالاخره دستشون رو شد