از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت یک :
هوا گرگ و میش بود. آسمان سمت چپش کم کم داشت روشن میشد اما به سمت راست که نگاه میکرد هنوز تاریکی غالب بود. نور خورشید هنوز به روستایشان نرسیده بود. ضربان قلبش نسبت مستقیمی با پهن شدن دامان خورشید در آسمان داشت. نباید ریسک میکرد. حالا که قدم اول را برداشته بود، بازگشتش همه چیز را خراب، و حتی خرابتر از قبل میکرد.
چادری را از روی دوش رد کرده و طوری دور کمرش بسته بود که صورت بچه رو به آغوشش قرار بگیرد و امکان افتادنش نباشد. انگشتانش از سرما کرخت شده بود. پاهای بچه را زیر دولای چادر برد و دستش را دور او محکم کرد تا گرمش کند. تمام شب برف باریده بود و حالا با هر باد، سرمای برف تا عمق جانش نفوذ میکرد. موقع فرار چکمههای لاستیکی شکور را به پا کرده بود، تا پاهایش در برف خیس نشود و یخ نزند. اما خیسی برف ران پاهایش را آزرده بود. باید پاهایش را خیلی بالا میآورد تا بتواند از میان برفی که بالای زانوهایش میرسید بگذرد. با شدت گرفتن لرزش تنش، کت ارتشیاش را بیشتر به سمت جلو کشید تا هم خودش و هم بچه را از این سرمای استخوان سوز حفظ کند.
از پشتِ شال بلندی که دور سرش پیچیده و پتوی کهنهی بریده شدهای که روی سر و دوشش انداخته بود، فقط چشمانش پیدا بود. همان مساحت کم هم مغلوب شده و از سرما به سوزش افتاده بود. از شدت سوزش اشکش راه افتاده بود و برفک زدن مژههایش را به وضوح احساس میکرد. سرما حتی صدای عوعوی چاچا را هم درآورده بود. هر چند قدم یک بار سر به عقب میچرخاند و تکه نانی پشت سرش روی زمین میانداخت تا مطمئن شود سگ سردار هنوز دارد دنبالش میآید.
صدای زوزهی گرگ از فاصلهی نه چندان دوری به گوش میرسید و تن لرزانش بیشتر و بیشتر میلرزید. سعی میکرد قدمهایش را تندتر بردارد اما کار راحتی نبود. خودش هیچ، طاقت این را نداشت که بچه طعمهی گرگهایی شود که در زمستان از سر گرسنگی به روستا نزدیک میشوند. زیر لب مدام نام خدا را صدا میزد. آنقدر بغضش را قورت داده بود که گلویش درد میکرد. کافی بود با این بچه در میان برفها گیر بیفتند تا ازشان جز مشتی استخوان چیز دیگری باقی نماند.
با بلند شدن صدای گریهی عطا یک لحظه ایستاد. به اندازهی کافی سرعتش کم بود. میدانست هنوز تا جاده فاصله دارد و زمانی برای ایستادن نیست. اما تاب گریهی او را نداشت. ساک بزرگی را که یک وری روی دوشش انداخته بود به سختی از روی شانه برداشت و روی زمین گذاشت. یک آن زخمش تیر کشید.از دیشب اطرافش دردناک شده بود.احتمال میداد پهلویش عفونت کرده باشد.
چند دقیقهای روی ساک نشست. خودش هم از خستگی به نفس نفس افتاده بود. سینهی کوچکش را به سختی از یک طرف لباس بیرون کشید و به دهان عطا گذاشت. در این چند روز جز دو پیاله ماست که افسانه یواشکی برایش آورده بود چیز دیگری قاتق نانش نشده بود. گرسنه بود و پستانهایش کم شیر. با هر میکی که عطا به سینهاش میزد انگار تمام رگهای بالاتنهاش را به درون سینهاش میکشیدند. انگار جانش بود که از تنش کشیده شده و به سینههایش میرسید.
سرش گیج میرفت. از تکه نانهایی که این چند روز از کنار تنور کش رفته بود یک تکه را برای چاچا انداخت و یک تکهی دیگر را خودش به دندان برد. برای جمع کردن همین هم یک هفته زحمت کشیده بود! همین که عطا کمی آرام شد، دوباره او را میان چادر بغلش پنهان کرد. چشمهایش از زور سرما میل به بسته شدن داشت اما این اجازه را به خودش نداد. ساک را به سختی روی دوشش انداخت. با صدای بلند "یا علی" گفت و دوباره بلند شد.
از دور میتوانست رفت و آمد ماشینها را ببیند. اگر کمی دیگر همت میکرد به جاده میرسید. فقط کافی بود قبل از برگشتن سردار خودش را به لب جاده برساند. سنگینی ساک روی دوش و بچهی در بغل، کنار پاهایی که میان برفها گیر میکرد توانش را بریده بود. دلش میخواست ته ماندهی توانش را برای بیرون دادن فریادی که در سینهاش حبس کرده بود خرج کند اما دلش برای عطا میسوخت. با حالت زاری دوباره نام خدا را صدا زد و به هر زحمتی که بود سرعتش را بیشتر کرد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بله لی لی جان. فردا حذف میشه🌸❤️
۵ ماه پیشمریم
0به نظر جالب میاد. ببینیم ادامه اش چطوره🙂
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۵ ماه پیشفاطمه
0نویسنده عزیز تا چند وقت دیگه پارت های رمان هست چون من می خوام دوباره بخونم؟
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دوست عزیزم تا بیست و دوم فرصت دارید❤️❤️
۵ ماه پیشنسترن
5به نظر جالبه
۷ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
خوشحال میشم همراهی کنید.🥰
۶ ماه پیشعاطفه بانو
0تمام قسمت هارو خوندم تا اخر.دلم برای افروز سوخت برگشتم قسمت اول ودوباره بخونم تا بتونم بهتر با افروز همدردی کنم. 💐قلمتون عالیه خانم اصغری
۸ ماه پیشمیترا
2خیلی هیجان انگیز بود. به نظرم یه درام فوق العاده باشه.
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۱ سال پیشزهرا
2وااای چه بد ، من که دلم گرفت بغض کردم چرا اینجوری اخه
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢💔
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
مصیبتنامهی افروز تازه داره شروع میه.💔
۱ سال پیشپرنیا
0درموندگی و دردی که میکشه رو با این توصیف قشنگ ،حس کردم،😔😔
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
💔💔💔❤️
۱ سال پیشهستی
1تااینجاکه عالی بود وبنظرجالب خواندنی میاد
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
نوش نگاهتون عزیزم. 🥰
۱ سال پیشHju
0Good googoo
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️
۱ سال پیشفاطمه
0به نظرم رمان قشنگی میاد اما برای اظهار نظر زوده من پارت دوم هستم
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
خوشحالم که همراه من هستید. ❤️
۱ سال پیشزینب حیدرزاده
1جوری بیان می کند که احساس می کنی فیلم میبینی
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
خوشحالم که چنین احساسی دارین.❤️❤️
۱ سال پیشمیم
0یه زن مظلوم زجر کشیده و داغون ولی مادر به طفل معصوم 😢
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
یه افروز طفلی...💔💔
۱ سال پیشهانا
1خیلی قشنگه👩🏻 🦯
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
سپاسگزارم🌺
۱ سال پیشمعصومه
0این زن چقدر بیچارس و نویسنده چقدر خوب بیان کرده
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
افروز خیلی سختی میکشه.💔💔
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

لی لی
0قراره رمان برداشته بشه؟؟؟ من تازه شروعش کردممم😭