طلایی تر از گندم به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت صد و نود و یک :
انگار که باد سردی وزید و همهی وجودم یخ زد. بهجت سر برگردانده بود و ذوق زده اشک میریخت.
دیدن حالت صورتش و آن چشمهای خیس امیدوار لرزم را بیشتر کرد.
عمویم روبرویم ایستاد.
- منصوره خیلی زرنگتر از شماست. فهمید که بالاخره گذرتون میوفته به بنبست صفا! الحق که درست گفت.
بهجت پا میزد و اوم اوم میکرد.
ادیب نگاه پر از شماتتی به او انداخت و گفت:
مطالعهی این پارت حدودا ۳۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
شیدا
1خیلی عالی، قلمت همیشه ماندگار وپایدار. واقعا ارزش وقت گذاشتن وخواندن رو داره بخاطر کینه منصوره از صابر، شک کرده بودم بهش. ولی واقعا قلم خلاق و زیبایی دارین مرسی
۱۲ ماه پیشپری
1عالی عالی بود ممنون از قلم زیباتون. چه پارت پروپیمونی بود . منصوره عجب آب زیرکاهی بود
۱۲ ماه پیشراضیه
1وایی نویسنده عزیز خیلی سپاسگزارم بابت این قلم زیبا، بی شک بهترینی عزیزم ممنونم
۱۲ ماه پیشA-a
0اصلا به منصوره شک نکردیم عالی بود سپاس فراوان👏👏👏👏💐💐💐
۱۲ ماه پیشندا
1باورکنیدرمانی به این عالی نخوندم مثل یک سریال عالی به نظرم باید سریال بشه
۱۲ ماه پیشم.ر
1چقدر عوضی بودند منصوره وادیب😡😡😡
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
فخری
0ممنون از رمان خوبت ممنون از زحمتی که میکشی🙏🏻🙏🏻❤❤