پارت هشتم :
پس از خارج شدن از مغازه، گونش که دیگر نای سرپا ایستادن نداشت، لبهی جدول مقابل مغازه که یکی در میان زرد و سفیدرنگ بود، نشست و پیشانیاش را بر روی زانوهایش گذاشت. یکآن تمام وجودش سرمای زمین را حس کرد و بدنش مورمور شد. راضیه«نچنچ» کنان بهسوی سطل زبا ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

م
1ای وای طفلکیا،هردوشون مادرشون از دست دادن 😭