پارت بیست و نهم :

توی ذهنش بار‌ها و بارها سعی کرده بود چهره‌ی شیدا را به یاد بیاورد. از آخرین باری که او را دیده بود خیلی نگذشته بود؛ اما با این حال چهره‌اش را به درستی به یاد نداشت. حالا لحظه‌ی اولی که او را دید، ناخودآگاه با گلشن مقایسه‌اش کرد... مثل گلشن چشمان سیاهی دارد؛ اما برخلاف موهای صاف او، شیدا موهای فری دارد. فرهای تقریبا کوچک که گاهی یک دسته از آن‌ها از زیر شالش بیرون می‌خزد. برخلاف گلشن که ص

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

رمان مونالیزا به قلم آزاده دریکوندی در دنیای رمان رمان مونالیزا به قلم آزاده دریکوندی در دنیای رمان رمان مونالیزا به قلم آزاده دریکوندی در دنیای رمان رمان مونالیزا به قلم آزاده دریکوندی در دنیای رمان رمان مونالیزا به قلم آزاده دریکوندی در دنیای رمان

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    00

    آقا معینتون که خیلی مرده🥲

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آره واقعا😍 کراش بزن دایی جان🥸

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    00

    ولی من فک میکنم معین هم یه جنبه شوخ منفی داره نه درحدفرهادخان ولی یه جنبه شوخ منفی مثل فرهادداره که آخررمان قرارتصوراتمونو یکم قاطی پاطی کنه😄 ایشالا پیمان هم سروسامون بگیره که دیگ براش غصه نخوریم🥹

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خب شاید...😏 توی رمان دژاوو فصل اول که تموم شد، از تیزری که برای فصل دوم فرستاده بودم همه نگران شدن که ای وای فرهاد چی‌کار کرده که گلشن داره دعواش می‌کنه...

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    00

    چه عالی مرد خیلی مرد دوس دارم از الان اجازه هس کراش بزنم عایا؟؟ آزاده جون وکیلم؟؟

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    کراش روی کدوم یکی؟🙈

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    حالا می‌بینم که شما از همین حالا واسه این بُعد معین خودت رو آماده کردی🤭 ولی معین خیلی مَرده🥺

    ۱۲ ماه پیش
  • Prya

    00

    دلتنگ مامان منیرو پیمان بودیماا و باز مرتضی و دردسراش🤕این دفعه پای فرهادو بکشه وسط خودم میکشمش

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیلی از دست مرتضی حرص می‌خوری🥴رو اعصابته🤭

    ۱۲ ماه پیش
  • هاناخانوم

    00

    سلام من اصفهانی هستم و عاشق شهرقشنگم💟نوه برادرمنیر،خب حق داره اختلاف طبقاتی،سنی،اعتقادی،وبابایی مث عطاخودش یه پروژه است😂،بله داداشم مث فرهادمیرزاشوخ وگاهی رومخِ،پیمان حق داره کاش مث گلشن بازعاشق بشه

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سلام. به به! ببینم پیمان دومادتون می‌شه...🥺 تو به شیدا نزدیک تری باهاش حرف بزن بلکه راضی بشه از شهرش دل بکنه بره با پیمان زندگی کنه🤭

    ۱۲ ماه پیش
  • هاناخانوم

    00

    سلام عزیزم،اگه قرار باشه مادختربدیم به پیمان خان 😉بایدسعی کنه گلشنافراموش کنه دیگه من که با جزییات می دونم چی به چیه😂 بایدازدامادمطمئن باشم🌹

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سلام🥰 پیمان بچه خوبیه فقط خیلی تنهاست روحیه‌اش حساس شده؛ اما بااین حال آدم صبور و خوبی هستش دیگه به دامادی قبولش کنید🙈اگه هم محله‌ای شیدا هستی بیام تحقیقات؟🤣

    ۱۲ ماه پیش
  • هاناخانوم

    00

    آره واقعاًپیمان مظلومه،ولی مامانش چی اذیت نکنه همشهریما😂هم محل که نه ولی تشریف بیارید حداقل باهم آشناشیم تااینابیشترآشنابشن مام یه دورتوشهرزدیم لباس مباس بخریم اگه اوکی شد دوطرفیم خو😉💟

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    به قول مامان منیر، به ریحانه چه مربوط🤭

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نسبتشون هم بله😍واقعا هم پروژه اس... اصلا از مسئله ریاضی سخت تر شده🥴

    ۱۲ ماه پیش
  • Zarnaz

    00

    1️⃣چقدر خوب ایشالله بازم از این سوپرایز ها بشی😁من که کاری نکردم فقط حس قشنگی که داشتم با شما درمیان گذاشتم🙈🥰من همش صحنه که باهم از روی آتیش دست تو دست هم بودن جلوم بود😍

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    قربونت🥰مرسی😍گلشن بار اولی بود که می‌خواست از روی آتیش بپره... فرهاد دستش رو گرفت و کمکش کرد... این صحنه به خاطر این بود که فرهاد توی روزای بدِ گلشن دستش رو گرفت و کمکش کرد روحیه‌اش خوب بشه🥲

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آتیش نماد مشکلات گلشن توی رمان بود که با کمک فرهاد ازشون گذر کرد😍💚

    ۱۲ ماه پیش
  • ایلما

    00

    نوه ی برادرمامان منیر.اگه اشتباه نکنم مرتضی گفت فرهاد دستشویی زیادمیره اونام هی چشم ابرو اومدن😂

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    اره نسبت رو درست گفتی🥰 نه اون مال یه شب دیگه بود🤣🤣🤣 چهارشنبه سوری اصلا مرتضی خونه نبود

    ۱۲ ماه پیش
  • ایلما

    00

    1اینکه از طرف خانواده ش تحت فشاره بادیدمنفی شون نسبت بفریال حق داره درگیری ذهنی داشته باشه۲نه فکرنکنم۳اره پیمان خیلی منطقی واروم

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    اوهوم💔خیلی ذهنش درگیره🥲

    ۱۲ ماه پیش
  • آمینا

    00

    پیمان پسرخوبیه آقاست امیدوارم گلشن رو از ذهنش پاک کنه وعاشق شیدابشه پیمان میتونه عشق زندگی یکی باشه باید بخواد.مهربونه واقعا حقش اینهمه تنهایی نیست نه پدری نه مادری نه خواهری.کاش عشق خوبی قسمتش بشه🥲

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آره حقش این همه تنهایی نیست💔 پاک کردن یه عشق واقعا توی تنهایی سخته... به نظرم اول باید بخواد که قلبش رو به روی کسی باز کنه

    ۱۲ ماه پیش
  • مهلا

    00

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚

    ۱۲ ماه پیش
  • آمینا

    00

    اگه معین بخواد به نظر بقیه اهمیت بده راضی کردن چندنفر سخته یکی بددلِ یکی حسودِ یکی موافقِ یکی عاقلانه فکر میکنه یکی عاشقانه نظرمیده پس باید به خودشو دلش نگاه کنه چون خودش که فریال رو بهتر میشناسه🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    دقیقا باید همین کار رو کنه ولی همه‌ی ما خانواده برامون مهمه و معین هم به این موضوع خیلی اهمیت می‌ده.. نظر خانواده‌اش روی عشقش به فریال تاثیری نداره فقط باعث فکر کردن و غمگین شدنش می‌شه💔

    ۱۲ ماه پیش
  • آمینا

    00

    معین حق داره فکرش درگیرباشه خانواده خودش یه طرف سازمخالف میزنن،از یه طرف پیش خودش میگه مگه عطاچه جورآدمیه که فریال جرئت گفتن نداره شایدعشقش به فریال کم نشه ولی ذهنش درگیره دیگه.الهی چقدرم ناراحته معین

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    معین اولین شخصیتیه که عمیقا از ناراحتیش ناراحت می‌شم💔

    ۱۲ ماه پیش
  • آمینا

    00

    سلام.مرسی بابت پارت.اتفاقاداشتم امروز به پیمان فکر میکردم که چیکارکردن بعدگفتم هنوز دو روز بیشتر نشده😅فکر کنم شیدا نوه ی داداشِ مامان منیره.پیمان که همش توفکر گلشنِ ای بابا🙃امشب نت اذیت کرد دیرخوندم

    ۱۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. آفرین درست گفتی😍چه قشنگ که یادت مونده🥺 سخته و فراموش کردن طول می‌کشه💔خود گلشن شیش سال نتونست فراموش کنه تا اینکه وجود فرهاد بهش کمک کرد🥰

    ۱۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.