پارت سوم :

نگاه تیزش را به او دوخت و گفت:
- یعنی می‌خوای بگی بی‌اهمیت از این مسئله بگذرم؟ من قانون رو وسط می‌کشم.
- نه دیوونه قانون چی؟ تو می‌تونی از حاجی پول بیشتری بگیری.
کامل به‌سمت او چرخید و به درب ماشین تکیه داد و سر کج کرد و پرسید:
- اون‌وقت چرا؟
راضیه راهنمای سمت راست را زد و با یک دور فرمان، وارد کوچه‌ی پهن و عریض با خانه‌هایی که بیشترشان بافت قدیمی داشتند، شد.
- تا بتونی برای من‌بعدت زندگی راحتی داشته باشی.
با اخمی غلیظ به راضیه که خونسردانه درحال جویدن آدامس بود، خیره شد.
- مگه تا الان محتاج کسی بودم؟ اون سوییت کوچیکم که حاجی بهم داد به اصرار خودش بود در قبال قلب مامان.
راضیه قاه‌قاه خندید و با چشمان گشاد شده نگاهش کرد.
- محتاج نیستی؟! تا کی می‌خوای تو اون رستوران خراب شده ظرف بشوری؟ تا کی کلفتی؟ بعدشم تو قراره پول دیه‌ی مادرت رو بگیری خره.
با مشت ظریفش به بازوی راضیه کوبید.
- وای راضیه دل بکن از پول. من الان میرم و با حاجی حرف می‌زنم و بهش می‌فهمونم که خر نیستم. شایدم این قرقی اشتباه کرده.
راضیه با دیدن مغازه‌ی حاج‌غفور، ماشینش را کمی جلوتر از آن پارک کرد. سرش را به‌سمت او چرخاند و با ابروهای پهن و کوتاه‌ مشکی‌اش به بیرون اشاره کرد و گفت:
- بچه پررو گمشو پایین که حالم از زیادی خوب بودنت به‌هم می‌خوره.
کمی با دستگیره‌ی شکسته‌ی ماشین کلنجار رفت و درب را با هول دادن باز کرد و پیاده شد. یک‌آن تنش به لرزه افتاد. نمی‌دانست لرز بدنش از سرماست یا از فهمیدن واقعیتی که باورش سخت بود. بی‌اعتنا به راضیه که او هم پیاده شد و با دستمال نانوی قهوه‌ای‌رنگ پراید سفیدش که دست کم از ماشین اسقاطی نداشت را تمیز می‌کرد، دستانش را داخل جیب بارانی‌اش گذاشت و به‌سوی مغازه‌ی حاج‌غفور رفت. پوزخندی با دیدن تابلوی آبی‌رنگ سر در مغازه که بر روی آن(سوپرمارکت حاج‌غفور) نوشته شده‌بود، زد.
- دیگه به کی میشه اعتماد کرد خدا؟
- هی! هر چی شد اینجا منتظرم.
بدون برگشتن دستش را برای راضیه تکان داد. مقابل درب شیشه‌ای مغازه که بر رویش نوشته‌‌بود(درب را بکشید) ایستاد. چند نفس عمیق کشید و درب کشویی را به‌ جهت راست کشید. وارد شد و پشت سرش درب را بست.
با برخورد گرمای مطبوع داخل مغازه به صورتش، لحظه‌ای حس خوشایندی وجودش را فرا گرفت. چشم بر روی هم گذاشت. بوی عود و صدای خوش‌آوای مجری رادیو که دکلمه‌ای زیبا را زمزمه می‌کرد، کمی از خشم و غضبش را کم کرد. بعد از کمی تأمل چشمانش را گشود، حاج‌غفور را پشت پیشخوان چوبی به رنگ قهوه‌ای سوخته که بین دو یخچال قسمت بالای مغازه قرار داشت، ندید. نگاهی گذرا به مغازه‌ی مربعی‌ شکل که دورتادور و وسطش شامل قفسه‌های مملو از مایحتاج خانوار که با نظمی خاص چیده شده‌بود، انداخت.
- ح... اجی!
- بله؟
به‌ جهت صدا که از پشت قفسه‌های شوینده‌ سمت راستش می‌آمد چرخید. حاج‌غفور با دو بسته صابون لوکس که در دستش بود از پشت قفسه‌های وسط مغازه بیرون آمد. به محض اینکه حاج‌غفور را دید شالش را جلو کشید و موهای لَخت پرکلاغی‌ سرکشش را به زیر آن فرستاد.
- سلام!
حاج‌غفور با دیدن او که شیفته‌ی محجوبیت و خانمی‌اش بود، لبخندی زد.
- سلام دخترم! خوبی؟
با استرس افتاده به جانش دستانش را میان جیب بارانی‌اش فرو کرد. نگاهی به‌سوی درب انداخت و به این اندیشید که ای کاش راضیه همراهش می‌آمد. حاج‌غفور متوجه‌ی حال مضطرب او شد. متعجب از رفتار او بسته‌های صابون را بر روی اولین قفسه، کنار بطری‌های شفاف روغن که با نظمی خاص چیده شده‌بود، گذاشت.
- چیزی شده باباجان؟
به‌سختی آب دهانش را قورت داد. با چشمانی که از استرس دودو میزد، به صورت ریز نقش و موها و محاسن سفید حاج‌غفور خیره ماند. لحظه‌ای فکرش به زبانزد بودن درستکاری حاج‌غفور در محل، کشیده شد؛ به او نارو زدن نمی‌آمد! با من‌من کردن گفت:
- حاجی من‌... من... .
حاج‌غفور مقابلش ایستاد و منتظر نگاهش کرد. اسکن‌وار حاج‌غفور را برانداز کرد. او برعکس همسرش محبوبه‌خانم که زنی فربه و چاق با قامتی کوتاه بود، قدی بلند و اندامی لاغر و کشیده داشت.
- تو چی دخترم؟
- حاجی سلام!
با شنیدن صدای راضیه گویی باری به سنگینی کوه بیستون را از روی دوشش برداشتند. چشمانش را بست و نفس حبس شده در سی*ن*ه‌اش را بیرون داد. حاج‌غفور سرش را کج کرد و در جواب راضیه که درست مقابل درب ایستاده بود، گفت:
- سلام دخترم!
راضیه جلو آمد و با آرنج به پهلوی گونش کوبید و زیر لب غرید:
- می‌دونستم هارت‌ و پورتت الکیه!
گونش لب به دندان گرفت و با سری پایین افتاده یک گام به عقب رفت. راضیه سری از روی تأسف تکان داد و با لبخندی ملیح رو به حاج‌غفور گفت:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مریلا

    5

    شخصیت راضیه باحاله

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    1

    قلمتون عالیه عزیزم 🌠💝

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️