پارت صد و هجده :

صبح اول وقت به دادگاه می‌رویم. گفته بودند ساعت هشت آنجا باشیم. بابا یوسف و آراد همراهم آمده بودند و در راهرو با آقای سلیمی مشغول صحبت بودند. آراد هم برای فروش سهام و دریافت پولش از شرکت سمیر اقدام کرده بود. نگران بودم نتواند مبالغی که به حساب شرکت واریز کرده را پس بگیرد، اما رسیدهای بانکی به دادش رسیده بود. وگرنه که این پول‌هایی که بدون دریافت رسید، به حساب شرکت ریخته بود را می‌توانست ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    چقدر تلخه و چقدر سخته 😞😢

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    0

    و آخرش جدایی حالا یه جای مینو عروسی هست الان

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    عالیه ممنون خانمی

    ۳ سال پیش
  • Aa

    0

    👏👏👏👏👌🌸🌺

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️