پارت بیست و هفتم :

آفتاب از پنجره‌ی سراسری گذشته و سالن را تماماً روشن کرده بود طوری‌که نیازی به روشن کردن چراغ‌ها نبود. پرده‌های کرم‌رنگ پنجره‌ها کنار کشیده شده و باغچه‌ی خشک پشت پنجره را نمایان کرده بود. مبلمان نسکافه‌ای‌رنگ سالن زیر ملحفه‌های سپید پنهان شده و شاید تنها وسیله‌ی خانه که درحال کار کردن بود، ساعت دیواری قهوه‌ای‌رنگ بالای شومینه‌ی سمت راست سالن بود که صوت تیک و تاکش در آواز مردی Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    1

    یکم پیچیده است

    ۷ ماه پیش
  • نفس

    0

    وای چه مرگ سختی ممنون

    ۹ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    جناب چشم قشنگ واقعا جلاده؟

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خود خودشه

    ۹ ماه پیش
  • راز

    3

    نریمانی تو هپروت بود لبخند مرگ میزدی

    ۱ سال پیش
  • مهدیه.ف | نویسنده رمان

    که یهو جلاد بالاسرش ظاهر شد🍃

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️