در انتظار سرنوشت به قلم یکتا ولی زاده
پارت شصت و هشتم :
کیوان با دستهگلی در دست در راهروهای بیمارستان گم شده بود. بالأخره به یک در شیشهای رسید و با کمک و راهنمایی پرستار توانست اتاق مژگان را پیدا کند.
اتاق یکتخته بود و بهراحتی میتوانست شب را کنار او بماند. از لیلا متشکر بود که چنین درایتی به خرج داده و برای مژگان اتاق خصوصی گرفته است. در را باز کرد و وارد شد. مژگان روی تخت دراز کشیده و چشم بسته بود. کنار تخت هم یک ویلچر بود. جای خالی Ù
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
3مردیخی به همه ثابت کن که میتونی وزندگی براش بساز که تموم سختی های گذشته روبشوره وببره خداکنه کیوان بفهمه پدرمژگان چه خوابی براش دیده بود وبیشترقدرمژگان بدونه
۱ سال پیشاکرم بانو
1خداروشکرداریم به روزای خوب میرسیم...
۱ سال پیشراز
2امیدوارم روزای خوبی براشون رقم بخوره
۱ سال پیشم.ر
1مردو عملش☺️☺️
۱ سال پیشاسرا
6کیوان توفقط ترک کن که پدرمژگان اذیتس نکه🙏😑
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
3امیدوارم مشکلی پیش نیاد ومژگان ولیلا به زودی روزای خوبشون ازراه برسه