اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و بیست و سوم :
- چیشده باز؟
از ترس هین کشید و دستش ناخودآگاه روی سینهاش نشست.
- ترسیدم... بیخبر میآی یهویی؟
- ببخشید باید قبلش پیامکی... نامهای... چاپاری بفرستم.
اخم آلود به قیافهی ژولیدهی هاویار خیره ماند.
هاویار نگاه براق کرد:
- مگه بد میگم... عزیزم من همین رو مبل دراز کشیدم... دارم...
بطری آب را به دهانش نزدیک کرد.
نهال قیافه درهم کشید، این خانه نشینی کی تمام میâ
لطفا صبر کنید...
