پارت نود و دوم :


فقط خودت میتونی حقت‌و بگیری، هیچکس برای تو نمی جنگه.«قانون نانوشته »

لیلا توی آشپزخانه مشغول شستن ظرف ها بود که صدای باز شدن درب را شنید.
ترجیح داد دلخوری از ماهیر را به صورت علنی نشان دهد.
بنابراین حتی سرش را هم به سمت صدا نچرخاند.
ماهیر‌ کلید ها و کُتش را گوشه‌ای انداخت وخودش را روی مبل ولو کرد.
لیلا طاقت نیاورد و نتوانست چیزی که در ذهنش بود را انجام دهد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مادمازل

    2

    کارگردان زندگی ات خانومیه به نام فرگل حسینی یه قرار بزار بریم سر وقت اش 🙄 😎 😂 مادر ماهیر واقعا چی فکر کرده لیلا دیگه آب از سرش گذشته براش اهمیتی نداره

    ۴ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    شما چرا من‌و لو می‌دین این طوری از دست شخصیت هام امنیت جانی پیدا نمیکنم 🤭😂

    ۴ ماه پیش
  • مادمازل

    0

    شخصیت که خوبه زن حسابی دعا کن با خواننده هات یه جا نیوفتی 😂 😂 😂 😎 😝 😝 فشار خون ام رفته بالا 💔 🤦🏻 ♀️

    ۴ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    فکر کنم اگه دم دستت بودم چاقویی که ماهیر فرهان رو کشت توی قلبم فرو میکردی 🤭😂

    ۴ ماه پیش
  • مادمازل

    0

    اوا عزیزم 🤗 🌹 ❤️ نخیر میبستمت اون چیزی و که میخوام برام بنویسی 💀 😎 🤭 یک طرفدار کینه ای دیوانه 😂 👻

    ۴ ماه پیش
  • بنفش علی

    0

    لیلا من میدونم کی این همه سختی تو زندگیت و کارگردانی کرده یا نوشته چقد میدی بهت بگم😔😂

    ۷ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    آدم فروشی؟نداشتیم🫠😂

    ۷ ماه پیش
  • بنفش علی

    0

    شما چقد میدی من نگم🤣🤣🤣هیچ جوره نمیگذرم باید از یکیتون یه چیزی بگیرم بگم یا نگم فرق نداره

    ۷ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    چیزی نمیدم یه چیزی هم روش میگیرم اتفاقا 🧑‍🦯😂

    ۷ ماه پیش
  • بنفش علی

    0

    اوهوووو بابا خفننن😂😂شوخی کردم بابا

    ۷ ماه پیش
  • Hadis

    0

    خوبه که دوباره گند نخورد به رابطشون... مرسی فرگل جان ❤️

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    0

    💛❤️💚🤍💙🤎🧡💜🩵🩶

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    وای فرگل بذاراینهاراحت زندگی کنن 🙏

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    3

    وای یه لحظه ترسیدم دوباره جداشن...واقعاکه همه مردا مث همن،زنه داره خودشو جر میده اون میگه بریم بخوابیم...یا مثلا میگن غذا چی داریم؟😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • راز

    0

    ای خدااااا از بس برا شانس گه لیلا ناراحت شدم و بدبختی ک تمومی نداره غصه خوردم که از ترس از دست رفتن عشقشون دلم نخواست این پارت رو بخونم ولی بازن خوندم و آخرش خوب شد لیلا از دل ماهیر درآورد.خدا کنه این مامانم با لیلا خوب شه تا این دختر ب آرامش برسه با ماهیر

    ۱ سال پیش
  • ...

    2

    ی لحظه حس کردم دوباره جدا شدن:))

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    بعضی وقت ها واقعا به ستوه میان😏

    ۱ سال پیش
کپی شد!