پارت چهارده :
«نزدیک طلوع آفتاب»
- این یکی اسمش چیه؟!
- آسمودئوس.
اسمش رو با تعجب زیر لب زمزمه کردم و با چشمهای خستهم بهش خیره شدم.
بالهای سیاهش مزین به آتیشهاش اطرافش بود و شاخکاش انقدر طبیعی کشیده شدن که فکر میکردم جدی چندتا شاخ گوزن به کاغذ چسبونده.
دستی به چشمهای خاکستری و تیزش کشیدم و آروم گفتم:
- مثل خدایان یونانی؟
موهای نمد
مطالعهی این پارت حدودا ۲۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
بعد رمان افسرده شد
4فاکینگ5 سالل شت تا اون موقع سکته مینم
۲ هفته پیشمحدثه
1حمیده عالی هستی، دومین باره ک دارم رمانو میخونم از الان افسردگی گرفتم ک تموم سد چیکارکنم شاید بازم از اول خوندن
۱ ماه پیشاتاناز
1همه شون رو دوست دارم
۲ ماه پیشومپایرز
2وایی خیلیی خوبن ایناا
۲ ماه پیشآرمینا محمدی مقدم
1عالییه . خیلی قشنگه ممنون از نویسنده 😍😍
۲ ماه پیشMia
1سلام به حمیده عزیز خودم، جزء محدود نویسنده هایی هستی که واقعا با جون و دل خط به خط نوشته هاش رو از ته دلم درک میکنم بهترین قلم رو داری از بین رمان هات شیاطین سیاه حرف اول رو میزنه فصل دومش رو هم بساز
۳ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
عزیزکم😭✨
۳ ماه پیشنمدونم
1رابطه نگار و آیوار پاکه و یه جورایی زیاده رویش یه جوریه
۳ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
باور کن پاک نیست🙏
۳ ماه پیشYASNA
1فقط میتونم بگم عااللیی 💓 تک به تک خطش پر از هیجان از همه چی این رمان خوشم میاد 💖💖 خیلی ممنونم از نویسنده این رمان
۳ ماه پیشنگار
1همه جاشششششش:)))) اصن خیلیییی بینظیر بودددد پلی خب وقتایی ک می گفت کاش همون شب همونجا تموم میشد نگرانم میکرد .. میترسم شاید گادسیکلت ب نگار نرسه ...
۳ ماه پیشرزا
0عالی و بی نظیر بود خیلی رمان خوبی هست§π
۳ ماه پیشزهرا
0خیلی خووووبه خیلییییی🥹🥹🥹🥹
۴ ماه پیشآیوار
0وای عالی بودددددد
۴ ماه پیشنازی
1وایییییییییییییییییییییییییییییییی رمانت بی نظیرهعههه عاشقشممممممم پا به پای رمانت گریه کردممم کلی خندیدممم کلی عصبی شدممم هر حسی بگی رو تجربه کردم و عالیه دلم نمی خواد تموم شه رمان خیلی خوبه
۴ ماه پیشمثل نگار
0سلام من عاشق رمانت شدممممم فضاسازی و حس و حالی که بهم میده عالیه، با هر حالت رمان همزاد پنداری کردم و مطمئنم این رمان تا سال ها توی یادم میمونه آخرشم که حس میکنم ازهم جدا میشن ولی به هر حال
۴ ماه پیش𝑹𝒊𝒎𝒂
0از اونجایی خوشم اومد که آیوار روی پای نگار دراز کشید و طراخی میکرد و نگار به صدای کشیده شدن مداد روی برگه و صدای خروس گوش میکرد😭خیلی گوگولین🥹
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آنیا
3واقعا عالیه دقیقا نمی دونم چند بار خوندمش فقط میتونم رمانیه که تا عمر دارم یادم نمیره واقعا خیلی متفاوت بود اصلا نمیشد ثانیه به ثانیش رو پیش بینی کنی من که با این رمان خیلی خاطره دارم 💜💜